تبلیغات اینترنتیclose
اشعارحسین منزوی-10
پیچک ( حسین منزوی )
شعر و ادب پارسی



نوشته شده در تاريخ شنبه 12 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


خالی ام چون باغ بودا ، خالی از نیلوفرانش
خالی ام چون آسمان ِ شب زده بی اخترانش

خلق ،بی جان ،شهر گورستان و ما در غار پنهان
یاس و تنهایی و من ، مانند لوط و دخترانش

پاره پاره مغرب ام، با من نه خورشیدی، نه صبحی
نیمی از آفاقم اما ، نیمه ی بی خاورانش

سرزمین مرگم اینک ، برکه هایش دیده گانم
وین دل توفانی ام ، دریای خون ِ بی کرانش

پیش چشمم شهر را بر سر سیه چادر کشیده
روسری های عزا از داغ دیده مادرانش

عیب از آنان نیست من دل مرده ام کز هیچ سویی
در نمی گیرد مرا ، افسون شهر و دلبرانش

جنگ جویی خسته ام ، بعد از نبردی نابرابر
پیش رویش پشته ای از کشته ی هم سنگرانش

دعوی ام عشق است و معجز شعر و پاسخ طعن و تهمت
راست چون پیغمبری رو در روی ِ ناباورانش..!!

 


حسین منزوی

برچسب ها : خالی ام چون باغ بودا ، خالی از نیلوفرانش ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-10, | بازديد : 75

نوشته شده در تاريخ شنبه 12 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

زن جوان غزلي با رديف "آمد" بود
كه بر صحيفه‌ی تقدير من مسوّد بود

زني كه مثل غزل‌هاي عاشقانه‌ی من
به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود

مرا ز قيد زمان و مكان رها مي‌كرد
اگر چه خود به زمان و مكان مقيد بود

به جلوه و جذبه در ضيافت غزلم
ميان آمده و رفتگان سرآمد بود

زني كه آمدنش مثل "آ"ي آمدنش
رهايي نفس از حبس هاي ممتد بود

به جمله دل من مسنداليه "آن‌زن"
و "است" رابطه و "باشكوه" مسند بود

زن جوان نه همين فرصت جواني من
كه از جواني من رخصت مجدد بود

ميان جامه‌ی عرياني از تكلف خود
خلوص منتزع و خلسه‌ی مجرد بود

دو چشم داشت دو "سبز - آبي" بلاتكليف
كه بر دو راهي "دريا - چمن" مردد بود

به خنده گفت: ولي هيچ خوب، مطلق نيست!
زني كه آمدنش خوب و رفتنش بد بود


حسین منزوی

برچسب ها : زن جوان غزلي با رديف "آمد" بود ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-10, | بازديد : 68

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


منگر چنين به چشمم، ای چشم آهوانه
ترســــم قـــرار و صبـــرم برخيزد از ميانه

ترسم به نام بوسه غارت كنم لبت را
با عذر بی قراری - ايــــن بهترين بهانه-

ترسم بسوزد آخـــــر، همراه من تو را نيز
اين آتشی كه از شوق در من كشد زبانه

چون شب شود از اين دست، انديشه‌ای مدام است
در بـــــركشيدنت مست، ای خــــواهش شبـــانـــه

اي رجعت جوانی، در نيمه راه عمرم
برشاخه ی خزانم نا گـــــه زده جوانه

ای بخت ناخوش من، شبرنگ سركش من
رام نوازش تــــو، بــــی تيـــــــــغ و تازيانه

ای مرده در وجودم ، با تـو هراس توفان
ای معنی رهايی! ای ساحل! ای كرانه

جانم پراز سرودی است، كز چنگ تو تراود
ای شـــــور ای ترنــــم،ای شـعر ای ترانه

 


حسین منزوی

برچسب ها : منگر چنين به چشمم، ای چشم آهوانه ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-10, | بازديد : 73

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


مژگان به هم بزن كه بپاشی جهان من
كوبی زمین من به سر آسمان من

درمان نخواستم ز تو من درد خواستم
یك درد ماندگار! بلایت به جان من

می سوزم از تبی كه دماسنج عشق را
از هرم خود گداخته زیر زبان من

تشخیص درد من به دل خود حواله كن
آه ای طبیب درد فروش ِجوان ِمن

نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را
تا خون بدل به باده شود در رگان من

گفتی : غریب شهر منی این چه غربت است
كاین شهر از تو می شنود داستان من

خاكستری است شهر من آری و من در آن
آن مجمری كه آتش زرتشت از آن من

زین پیش اگر كه نصف جهان بود بعد از این
با تو شود تمام جهان اصفهان من


حسین منزوی

برچسب ها : مژگان به هم بزن كه بپاشی جهان من( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-10, | بازديد : 65

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


با آن دهان که رازی ست،نه بسته ، نه گشاده
حرفی نگفته داری؟ یا بوسه ای نداده؟

حرفی که می توان داشت ، اما نمی توان گفت
چون حرف کودکانی تازه زبان گشاده

یا بوسه ای معطل بین دو حس کج تاب
بین لب و تزلزل ، بین دل و اراده

گر شرم راه بسته است ، بر حرف و بوسه ، با هم
بگذار تا بگردند ، یک دور شرم و باده

وان گاه باش لَختی تا هردو را ببینی
مستی سواره در پیش، شرم از پِی اش پیاده

شرم ار نمی گذارد حرف نگفته ات را
بگذار من بگویم ، لب بر لبت نهاده

باد این دریدگی را از شرم غنچه آموخت
چندان که کرد شرمت شوق مرا زیاده

رازیست با تو و عشق ، مثل زمین و خورشید
عشق از تو زاده آری ، اما تو را که زاده ؟

 

حسین منزوی

برچسب ها : با آن دهان که رازی ست،نه بسته ، نه گشاده ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-10, | بازديد : 69

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


حكمم از زمین رها شدن نبود 
 سرنوشت من خدا شدن نبود 

 از هزار چوب خیزران یكی 
 در قواره ی عصا شدن نبود 

گیرم استخوان به نیش هم كشید 
 سگ به جوهر هما شدن نبود 

 از چهل در طلسم قصه ام 
 هیچ یك برای واشدن نبود 

 تو در آینه شما شدی ولی 
 با منت توان ما شدن نبود 

 آری آشنا شدن هم از نخست 
 جز به خاطر جدا شدن نبود


حسین منزوی

برچسب ها : حكمم از زمین رها شدن نبود ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-10, | بازديد : 72

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

گزیدم از میان مرگ ها این گونه مردن را
تورا چون جان فشردن در بر آن گه جان سپردن را

خوشا از عشق مردن ای که طعم تو
حلاوت می دهد حتی شرنگ تلخ مردن را

چه جای شکوه زاندوه تو،وقتی دوست تر دارم
من از هر شادی دیگر غم عشق تو خوردن را

تو آن تصویر جاویدی که حتی مرگ جادویی
نداند نقشت از لوح ضمیر من ستردن را

کنایت بر فراز دار زد جانبازی منصور
که اوج این است این،در عشق بازی پا فشردن را

مرا مردن بیاموز و بدین افسانه پایان ده
که دیگر برنمی تابد دلم نوبت شمردن را

کجایی ای نسیم نابهنگام ای جوانمرگی
که ناخوش دارم از باد زمستانی فسردن را


حسین منزوی

برچسب ها : گزیدم از میان مرگ ها این گونه مردن را( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-10, | بازديد : 75

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

دلم گرفته برایت

به سینه میزندم سر دلی که کرده هوایت
دلی که کرده هوای کرشمه های صدایت

نه یوسفم نه سیاوش به نفس کشتن و پرهیز
که آورد دلم ای دوست، تاب وسوسه هایت

تو را ز جرگه ی انبوه خاطرات قدیمی
برون کشیده ام و نهاده ام به صفایت

تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست
نمی کنم اگر ای دوست! سهل و زود، رهایت

گره به کار من افتاده است از غم غربت
کجاست چابکی دست های عقده گشایت؟

به کبر شعر مبینم که تکیه داده به افلاک
 به خاکساری دل بین، که سر نهاده به پایت

"دلم گرفته برایت" زبان ساده ی عشق است
سلیس و ساده بگویم: دلم گرفته برایت!!


حسین منزوی

برچسب ها : به سینه میزندم سر دلی که کرده هوایت ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-10, | بازديد : 74

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 


عجب لبی ! شکرستان که گفته اند ، اینست
چه بوسه ! قند فراوان که گفته اند اینست

به بوسه حکم وصال مرا موشح کن
که آن نگین سلیمان که گفته اند اینست

تو رمز حسنی و می گنجی ام به حس اما
نگنجی ام به بیان آن که گفته اند اینست

مرا به کشمکش خیره با غم تو چه کار ؟
که تخته پاره و توفان که گفته اند اینست

کجاست بالش امنی که با تو سر بنهم
که حسرت سر و سامان که گفته اند اینست

نسیمت آمد و رؤیای دفترم آشفت
نه شعر ، خواب پریشان که گفته اند اینست

غم غروب و غم غربت وطن بی تو
نماز شام غریبان که گفته اند اینست


حسین منزوی

برچسب ها : عجب لبی ! شکرستان که گفته اند ، اینست ( حسین منزوی ) .,

موضوع : اشعارحسین منزوی-10, | بازديد : 78

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

نمی شه غصه ما رو يه لحظه تنها بذاره؟
نمی شه اين قافله ما رو تو خواب جا بذاره؟

دوست دارم يه دست از آسمون بياد،ما دو تا رو
ببره از اينجا و اونور ِ ابرا بذاره

دلامون قرار گذاشتن هميشه با هم باشن
رو قرارش نکنه يهو دلت پا بذاره

دلم از اون دلای قديمیه ،از اون دلا!
که مي خواد عاشق که شد پا روی ِ دنيا 

يه پا مجنونه دلم به شوق ليلی که می خواد
بارو بنديلو ببنده سر به صحرا بذاره

تو دلت بوسه مي خواد من مي دونم ، اما لبت
سر ِ هر جمله دلش مي خواد، يه اما بذاره

بی تو دنيا نمي ارزه تو با من باش و بذار
همه ی دنيا منو هميشه تنها بذاره

من ميخوام تا آخر دنيا تماشات بکنم
اگه زندگی برام چشم ِ تماشا بذاره

 

 


حسین منزوی
با صدای :استاد محمد نوری

برچسب ها : نمی شه غصه ما رو يه لحظه تنها بذاره؟( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-10, | بازديد : 73

صفحه قبل 1 صفحه بعد