تبلیغات اینترنتیclose
اشعارحسین منزوی-4
پیچک ( حسین منزوی )
شعر و ادب پارسی



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


صبح است و گل در آینه بیدار می شود
خورشید در نگاه تو، تکرار می شود

مردی که روی سینه ی عشق تو خفته بود
با دست های عشق تو، بیدار می شود

پر می کنی پیاله ی من از عصیر و باز
جانم پر از عصاره ی ایثار می شود

در کارش از تو این همه باور ستودنی است
این جا که عشق این همه انکار می شود

تا باد، دست غارت عشقت گشاده باد
وقتی غمم به سینه تلنبار می شود

در بازی مداوم انگشت های تو
تکثیر می شود گل و بسیار می شود

خورشید نیز می شکند در نگاه تو،
وقتی که آن ستاره پدیدار می شود

حس می کنم بهار تو را در خزان تو
گاهی که بوسه های تو رگبار می شود

تا بار "من" گران ننشیند به دوش جان
از هر چه غیر توست سبکبار می شود

 

حسین منزوی

 

برچسب ها : صبح است و گل در آینه بیدار می شود ( حسین منزوی ) .,

موضوع : اشعارحسین منزوی-4 , | بازديد : 36

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

به جستجوی تو از شب، گذشته آمده­ام
هزار باديه را در نوشته آمده­ام

قدم قدم همه نام تو را، به ناخن و خون
به شاخه­های درختان، نوشته آمده­ام

به بویه­ی بر و بوم هميشه آبادت
ز هفت خان خرابه گذشته آمده­ام

دلاورانه، هزاران هزار جادو را
به تیغ معجزه­ی عشق، کشته آمده­ام 

هزار وادی را، دره دره رد شده­ام
هزار باديه را، پشته پشته آمده­ام

ملول ديو و ددم با چراغ دل در کف
به جستجوی تو ، -انسان­ فرشته- آمده­ام

 

حسین منزوی

برچسب ها : به جستجوی تو از شب، گذشته آمده­ام( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-4 , | بازديد : 71

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


شب دیر پای سردم، تو بگوی تا سر آیم
سحری چو آفتابی، ز درون خود، بر آیم

تو مبین که خاکم از، خستگی و شکستگی ها
تو بخواه تا به سویت، ز هوا سبک تر آیم

همه تلخی است جانم، تو مخواه تلخ کامم
تو بخوان که بشکنم جام و به خوان شکّر آیم

من اگر برای سیبی، ز بهشت رانده گشتم
به هوای سیبت اکنون، به بهشت دیگر آیم

تب با تو بودن آن سان، زده آتشم به ارکان
که زگرمی ام بسوزی، من اگر به بستر آیم

غزلی چنین، غزالا! که فرستم از برایت
صله ی غزل، تو حالا، چه فرستی از برایم؟

صله ی غزل به آیین، نه که بوسه است و بالین؟
نه که بار خاص باید، بدهی و من در آیم؟

تو بخوان مرا و از دوری منزلم مترسان
که من این ره ار تو باشی به سرای، با سر آیم.

 

حسین منزوی

برچسب ها : شب دیر پای سردم، تو بگوی تا سر آیم ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-4 , | بازديد : 34

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

آیا چه دیدی آن شب در قتلگاه یاران؟ 
چشم درشت خونین،ای ماه سوگواران!

از خاک بر جبینت خورشیدها شَتک زد
آندم که داد ظلمت فرمان تیر باران

رعنا و ایستاده،جان ها به کف نهاده،
رفتند و مانده بر جا ما خیل شرمساران

ای یار،ای نگارین!پا تا سر تو خونین!
ای خوش ترین طلیعه از صبح شب شماران!

داغ تو ماندگار است،چندانکه یادگار است،
از خون هزار لاله بر بیرق بهاران

یادت اگرچه خاموش،کی می شود فراموش؟
نامت کتیبه ای شد بر سنگ روزگاران 

هر عاشقی که جان داد،در باغ سروی افتاد،
برخاک و سرخ تر شد خوناب جوی باران

سهلش مگیر چونین،این سیب های خونین
هر یک سری بریده است بر دار شاخساران

باران فرو نشسته است اما هنوز در باغ
خون چکه چکه ریزد ازپنچه ی چناران

باران خون و خنجر،گفتی و شد مکرر
شاعر خموش دیگر! (باران مگو،بباران!)

 

 حسین منزوی

برچسب ها : آیا چه دیدی آن شب در قتلگاه یاران؟ ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-4 , | بازديد : 55

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 
رنج گرانم را به صحرا میدهم، صحرا نمی گیرد
اشک روانم را به دریا می دهم دریا نمی گیرد

تا در کجا بتکانم از دامان دل این سنگ سنگین را
دلتنگیم ای دوست! بی تو در جهانی جا نمی گیرد

با سنگ ها می گویم آن رازی که باید با تو می گفتم
سنگین دلا، دستت چرا دستی از این تنها نمی گیرد؟

ای تو پرستارشبان تلخ بیماریم! بیمارم
عشقت چرا نبض پریشان حیاتم را نمی گیرد؟
 
بی هر که و هر چیز آری! بی تو اما ، نه ! که این مطرود،
دل از بهشت خلد می گیرد دل از حوا نمی گیرد

می آیم و جانم به کف وین پرسشم بر لب که آیا دوست،
می گیرد از من تحفه ی ناقابلم را یا نمی گیرد؟

آیا گذشتند آن شبان بوسه وبیداری و بستر؟
دیگر سراغی خواهش جسمت از آن شب ها نمی گیرد؟

دیگر غزل از عشق من بر آسمان ها سر نمی ساید؟
 یعنی که دیگر کار عشق از حسن تو بالا نمی گیرد؟

هر سوکه می بینم همه یاس است و سوی تو همه امید
وین نخل پژمرده مگر در آفتابت پا نمی گیرد؟

 

 حسین منزوی

 

برچسب ها : رنج گرانم را به صحرا میدهم، صحرا نمی گیرد( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-4 , | بازديد : 39

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

شود تا ظلمتم از بازي چشمت چراغاني
مرا درياب ، اي خورشيد در چشم تو زنداني !

خوش آن روزي كه بينم باغ خشك آرزويم را
به جادوي بهار خنده هايت مي شكوفاني

بهار از رشك گل هاي شكرخند تو خواهد مرد
كه تنها بر لب نوش تو مي زيبد ، گل افشاني

شراب چشم هاي تو مرا خواهد گرفت از من
اگر پيمانه اي از آن به چشمانم بنوشاني

يقين دارم كه در وصف شكرخندت فرو ماند
سخن ها برلب «سعدي» قلم ها در كف «ماني»

نظر بازي نزيبد از تو با هر كس كه مي بيني
اميد من ! چرا قدر نگاهت را نمي داني؟


حسین منزوی

برچسب ها : شود تا ظلمتم از بازي چشمت چراغاني( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-4 , | بازديد : 58

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

درياي شور انگيز چشمانت چه زيباست
آن جا كه بايد دل به دريا زد همين جاست

در من طلوع آبي آن چشم روشن
ياد آور صبح خيال انگيز درياست

گل كرده باغي از ستاره در نگاهت
آنك چراغاني كه در چشم تو برپاست

بيهوده مي كوشي كه راز عاشقي را
از من بپوشاني كه در چشم تو پيداست

ما هر دُوان  خاموش خاموشيم ،‌ اما
چشمان ما را در خموشي گفت و گوهاست

ديروزمان را با غروري پوچ كشتيم
امروز هم زان سان ، ولي آينده ما راست

دور از نوازش هاي دست مهربانت
دستان من در انزواي خويش تنهاست

بگذار دستت راز دستم را بداند
بي هيچ پروايي كه دست عشق با ماست

 


حسین منزوی

برچسب ها : درياي شور انگيز چشمانت چه زيباست ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-4 , | بازديد : 30

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

اي گيسوان رهاي تو از آبشاران رهاتر
چشمانت از چشمه سارانِ صافِ سحر با صفاتر

با تو براي چه از غربت دست هايم بگويم ؟
اي دوست ! اي از غم غربت من به من آشناتر

من با تو از هيچ ،‌ از هيچ توفان هراسي ندارم
اي ناخداي وجود من ! اي از خدايان خداتر!

اي مرمر سينه ي تو در آن طرفه پيراهن سبز
از خرمن ياس ،‌ در بستر سبزه ها دلرباتر

اي خنده هاي زلال تو در گوش ذرات جانم
از ريزش مي به جام آسماني تر و خوش صداتر

بگذار راز دلم را بداني : تو را دوست دارم
اي با من از رازهايم صميمي تر و بي رياتر

آري تو را دوست دارم ،‌وگر اين سخن باورت نيست
اينك نگاه ستايشگرم از زبانم رساتر 

 

حسین منزوی

برچسب ها : اي گيسوان رهاي تو از آبشاران رهاتر( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-4 , | بازديد : 28

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


{وزن : فعولن فعولن فعولن فعولن}

**

چه گرمی ، چه خوبی ، شرابی ؟ چه هستی ؟
بهاری ؟ گلی ؟ ماهتابی ؟ چه هستی ؟

چه هستی که آتش به جانم کشیدی ؟
سرود خوشی ؟ شعر نابی ؟ چه هستی ؟

چه شیرین نشستی به تخت وجودم
خدا را ، غمی ؟ التهابی ، چه هستی ؟

فروغ که از چشم من می گریزی ؟
و یا ای همه خوب ، خوابی ؟ چه هستی ؟

شدم شاد تا خنده کردی به رویم
تو بخت منی ؟ ماهتابی ؟ چه هستی ؟

لب تشنه ام از تو کامی نگیرد
فریبی ؟ دروغی ؟ سرابی ؟ چه هستی ؟

تو از دختران ترنج طلایی ؟
و یا از پری های آبی ؟ چه هستی ؟

تو را از تو می پرسم ای خوب خاموش
چه هستی ؟ خدا را جوابی ، چه هستی ؟

 

 

حسین منزوی

برچسب ها : چه گرمي ، چه خوبي ، شرابي ؟ چه هستي ؟( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-4 , | بازديد : 7

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


 

عشقت آموخت به من رمز پريشاني را
چون نسيم از غم تو بي سر و ساماني را

بوي پيراهني اي باد بياور ، ور نه
غم يوسف بكشد ، عاشق كنعاني را

دور از چاك گريبان تو آموخت به من
گل من غنچه صفت ، سر به گريباني را

آه از اين درد كه زندان قفس خواهد كشت
مرغ خو كرده به پرواز گلستاني را

ليلي من ! غم عشق تو بنازم كه كشي
به خيابان جنون ، قيس بياباني را

اينك آن طرف شقايق ، دل من مركز سوزش
داغ بر دل بنهد لاله ي نعماني را

همه ، باغ دلم آثار خزان دارد ، كو ؟
آن كه سامان بدهد اين همه ويراني را

 

 

حسین منزوی

برچسب ها : عشقت آموخت به من رمز پريشاني را( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-4 , | بازديد : 33

صفحه قبل 1 صفحه بعد