تبلیغات اینترنتیclose
اشعارحسین منزوی-5
پیچک ( حسین منزوی )
شعر و ادب پارسی



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

پر گشودیم و به دیوار قفس ها خوردیم
وه که در حسرت یک بال پریدن مردیم

فدیه واری است به زیر قدم گل، باری
نیمه جانی که ز چنگال خزان در بردیم

مشت حسرت به نوازش نرسیده خشکید
ناتمامیم که در غنچه ی خود پژمردیم

سهم خاکیم لبی از نم مان تر نشده
خود گرفتم می صافیم و گرفتم دُردیم

تا چه آریم به کف وقت درو؟ ما که به خاک
جز تنی خسته و قلبی نگران نسپردیم

خم نکردیم سر سرو به فرمان ستم
گر چه با تیشه ی توفان ز کمر تا خوردیم

زهرخندی که نچید از لب مان دوزخ نیز
آه از این میوه ی تلخی که به بار آوردیم

 


حسین منزوی

برچسب ها : پر گشودیم و به دیوار قفس ها خوردیم( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-5, | بازديد : 31

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

در انتظار تو تا كي سحر شماره كنم؟
ورق ورق شب تقويم كهنه پاره كنم؟

نشانه هاي تو بر چوب خط هفته زنم
كه جمعه بگذرد و شنبه را شماره كنم

براي خواستن خير مطلقي كه تويي
به هر كتاب ز هر باب استخاره كنم

شب و خيال و سراغ تو،باز مي آيم 
كه بهت خانه ي در بسته را نظاره كنم

تو كي ز راه ميايي كه شهر شبزده را
به روشنايي چشمم چراغواره كنم؟

ز ياس هاي تو مشتي بپاشم از سر شوق
به روي آب و قدح را پر از ستاره كنم

هزار بوسه ي از انتظار لك زده را
نثار آن لب خوشخند خوشقواره كنم

هنوز هم غزلم شوكراني است الا
كه از لب تو شكرخندي استعاره كنم

 

 


حسین منزوی

برچسب ها : در انتظار تو تا كي سحر شماره كنم؟(حسین منزوی ) .,

موضوع : اشعارحسین منزوی-5, | بازديد : 52

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

امشب غم تو در دل دیوانه نگنجند 
گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد

تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت 
آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد

بیرون زده ام تا بدرم پرده ی شب را 
کاین نعره ی دیوانه به کاشانه نگنجد

خمخانه بیارید که آن باده که باشد 
در خورد خماریم به پیمانه نگنجد

میخانه ی بی سقف و ستون کو که جز آنجا 
جای دگر این گریه ی مستانه نگنجد

مجنون چه هنر کرد در آن قصه ؟ مرا باش
با طرفه جنونی که به افسانه نگنجد

تا رو به فنایت زدم از حیرت خود پر 
سیمرغم و سیمرغ تو در لانه نگنجد

در چشم منت باد تماشا که جز اینجا 
دیدار تو در هیچ پریخانه نگنجد

دور از تو چنانم که غم غربتم امشب 
حتی به غزل های غریبانه نگنجد


حسین منزوی

برچسب ها : امشب غم تو در دل دیوانه نگنجند ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-5, | بازديد : 36

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من 
که جز ملال نصیبی نمیبرید از من

زمین سوخته ام نا امید و بی برکت 
که جز مراتع نفرت نمی چرید از من

عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز 
در انتظار نفس های دیگرید از من

خزان به قیمت جان جار می زنید اما 
بهار را به پشیزی نمی خرید از من

شما هر اینه ، ایینه اید و من همه آه 
عجیب نیست کز اینسان مکدّرید از من

نه در تبرّی من نیز بیم رسوایی است 
به لب مباد که نامی بیاورید از من

اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من

چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست ؟
شما که قاصد صد شانه بر سرید از من

برایتان چه بگویم زیاده بانوی من 
شما که با غم من آشناترید از من

 

 

حسین منزوی

برچسب ها : مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-5, | بازديد : 71

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی
بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تویی

تمام طول خط از نقطه ی که پر شده است 
از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی

ضمیر ها بدل اسم اعظم اند همه 
از او و ما که منم تا من و شما که تویی

تویی جواب سوال قدیم بود و نبود 
چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی

به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن 
قدیم تازه و بی مرز بسته تا که تویی

به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم 
از این سفر همه پایان آن خوشا که تویی

جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا 
کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی

نهادم اینه ای پیش روی اینه ات 
جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی

تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای 
نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی

 

حسین منزوی

 

برچسب ها : چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-5, | بازديد : 34

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

ای چشم هات، مطلع زیباترین غزل!
با این غزل، تغزل من نیز مبتذل

شهدی که از لب گل سرخ تو می مکم
در استحاله جای عسل، می شود غزل

شیرینکم!به چشم و به لب خوانده ای مرا
تا دل سوی کدام کشد قند یا عسل؟

ای از همه اصیل تر و بی بدیل تر
وی هر چه اصل چون به قیاست رسد بدل

پر شد ز بی زمان تو، در داستان عشق
هر فاصله که تا به ابد بود، از ازل

انگار با تمام جهان وصل می شوم
در لحظه ای که می کِشَمت تنگ در بغل

من در بهشتِ حتم گناهم، مرا چه کار
با وعده ی ثواب و بهشتان محتمل؟

 

 


حسین منزوی

برچسب ها : ای چشم هات، مطلع زیباترین غزل! ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-5, | بازديد : 35

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

الا زنی که صدایی ـ فقط صدا ـ ای زن!
صدای با دل و جان من آشنا، ای زن!

من از تو نام تو را خواستم، غروب آری
که تا به نام بخوانم شبی تو را، ای زن!

تو هیچ نام نداری به ذهن من، ناچار
به نام عشق تو را می زنم صدا، ای زن!


حسین منزوی

برچسب ها : الا زنی که صدایی ـ فقط صدا ـ ای زن! ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-5, | بازديد : 36

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

من نیستم این که اینجاست، این «من» که تنهاست
من بی تو هیچم، تو هرجا که باشی «من» انجاست

این جا سراغ تو را، از که باید بگیرم؟
این جا که بیگانگی، عادت آشناهاست

وقتی که برگردم از فصل تنهایی خود
دیدار تو برگ زرین فصل تماشاست

روزی که «ما» می شویم از تفاهم، «من» و «تو»
آن روز زیباترین روز روزان دنیاست

ما می توانیم از خاک باران بسازیم
تا معجز برتر عشق در چنته ی ماست

حس می کنم زندگی با همه زشتی خود
وقتی تو هستی کنار من ای دوست ! زیباست

ناپاکی خاک با پاکی ات بر نتابد
تا اب ابی ست پاکیزگی اصل دریاست

شعر من ارزانی ات باد امشب که یادت
پیشانی دفترم را به نام تو آراست


حسین منزوی

 

برچسب ها : من نیستم این که اینجاست، ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-5, | بازديد : 32

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

چشمان تو که از هیجان گریه می کنند 
در من هزار چشم نهان گریه می کنند

نفرین به شعر هایم اگر چشم های تو
اینگونه از شنیدنشان، گریه می کنند

شاید که آگهند ز پایان ماجرا
شاید برای هر دومان گریه می کنند!

بانوی من! چگونه تسلایتان دهم؟
چون چشم های باورتان گریه می کنند

پر کرده کیسه های خود از بغض رودها
چون ابرهای خیس خزان گریه می کنند

وقتی تو گریه می کنی ای دوست! در دلم
انگار ابر های جهان گریه می کنند

انگار با تو، بار دگر، خواهران من
در ماتم برادرشان گریه می کنند

در ماتم هزار گل ارغوان مگر
با هم هزار سرو جوان گریه می کنند

انگار عاشقانه ترین خاطرات من
همراه با تو مویه کنان گریه می کنند

حس میکنم که گریه فقط گریه ی تو نیست
همراه تو زمین و زمان گریه می کنند

 


حسین منزوی

 

برچسب ها : چشمان تو که از هیجان گریه می کنند ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-5, | بازديد : 29

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

نوبت آمد، می نوازد نوبتی ناقوس مان
تا بگیرد رودهامان، راه اقیانوس مان

آذرخشی بود و غرید و درخشید و گذشت
بانگ نوشانوش مان و برق بوسابوس مان

ما نشان خود رقم بر دفتر دل ها زدیم
آشنایی نام مان و عاشقی ناموس مان

چشم های کینه ور هم، معنی دیگر نیافت
ز ابتدا تا انتها، جز مهر، در قاموس مان

عشق مان چتری گشود و بست و رفت و مانده است
لای دفترهای عاشق ها، پر طاووس مان

کشته می شد باز از باد اجل، حتا اگر
شعله ی خورشید روشن بود، در فانوس مان

کرد بخل سرنوشت از نوش دارویی دریغ
فرصت ماندن نداد این بار هم، کاووس مان

یک به یک یاران غار از دست رفتند و هنوز
حکم می راند به مرگ آباد، دقیانوس مان

قصه ی گنگ و کر و ما و جهان می بود، اگر
از قفس می شد رها هم ناله ی محبوس مان

گیرم این رویای آخر، ساحت آرامش است
کو، ولی یارای خواب از وحشت کابوس مان؟

«قافیه زنگ کلام است‌» *، آری اکنون، بشنوید:
زنگ حسرت می زند در قافیه، افسوس مان

 

حسین منزوی

برچسب ها : نوبت آمد، می نوازد نوبتی ناقوس مان( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-5, | بازديد : 37

صفحه قبل 1 صفحه بعد