تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( حسین منزوی )
پیچک ( حسین منزوی )
شعر و ادب پارسی



نوشته شده در تاريخ جمعه 11 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

دلم گرفته برایت

به سینه میزندم سر دلی که کرده هوایت
دلی که کرده هوای کرشمه های صدایت

نه یوسفم نه سیاوش به نفس کشتن و پرهیز
که آورد دلم ای دوست، تاب وسوسه هایت

تو را ز جرگه ی انبوه خاطرات قدیمی
برون کشیده ام و نهاده ام به صفایت

تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست
نمی کنم اگر ای دوست! سهل و زود، رهایت

گره به کار من افتاده است از غم غربت
کجاست چابکی دست های عقده گشایت؟

به کبر شعر مبینم که تکیه داده به افلاک
 به خاکساری دل بین، که سر نهاده به پایت

"دلم گرفته برایت" زبان ساده ی عشق است
سلیس و ساده بگویم: دلم گرفته برایت!!


حسین منزوی

برچسب ها : به سینه میزندم سر دلی که کرده هوایت ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-10, | بازديد : 74

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 


عجب لبی ! شکرستان که گفته اند ، اینست
چه بوسه ! قند فراوان که گفته اند اینست

به بوسه حکم وصال مرا موشح کن
که آن نگین سلیمان که گفته اند اینست

تو رمز حسنی و می گنجی ام به حس اما
نگنجی ام به بیان آن که گفته اند اینست

مرا به کشمکش خیره با غم تو چه کار ؟
که تخته پاره و توفان که گفته اند اینست

کجاست بالش امنی که با تو سر بنهم
که حسرت سر و سامان که گفته اند اینست

نسیمت آمد و رؤیای دفترم آشفت
نه شعر ، خواب پریشان که گفته اند اینست

غم غروب و غم غربت وطن بی تو
نماز شام غریبان که گفته اند اینست


حسین منزوی

برچسب ها : عجب لبی ! شکرستان که گفته اند ، اینست ( حسین منزوی ) .,

موضوع : اشعارحسین منزوی-10, | بازديد : 78

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

نمی شه غصه ما رو يه لحظه تنها بذاره؟
نمی شه اين قافله ما رو تو خواب جا بذاره؟

دوست دارم يه دست از آسمون بياد،ما دو تا رو
ببره از اينجا و اونور ِ ابرا بذاره

دلامون قرار گذاشتن هميشه با هم باشن
رو قرارش نکنه يهو دلت پا بذاره

دلم از اون دلای قديمیه ،از اون دلا!
که مي خواد عاشق که شد پا روی ِ دنيا 

يه پا مجنونه دلم به شوق ليلی که می خواد
بارو بنديلو ببنده سر به صحرا بذاره

تو دلت بوسه مي خواد من مي دونم ، اما لبت
سر ِ هر جمله دلش مي خواد، يه اما بذاره

بی تو دنيا نمي ارزه تو با من باش و بذار
همه ی دنيا منو هميشه تنها بذاره

من ميخوام تا آخر دنيا تماشات بکنم
اگه زندگی برام چشم ِ تماشا بذاره

 

 


حسین منزوی
با صدای :استاد محمد نوری

برچسب ها : نمی شه غصه ما رو يه لحظه تنها بذاره؟( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-10, | بازديد : 72

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

شهر منهای وقتی که هستی، حاصلش برزخ خشک و خالی
جمع آئینه ها ضربدر تو، بی عدد صفر بعد از زلالی

می شود گل در اثنای گلزار، می شود کبک در عین رفتار
می شود آهویی در چمنزار، پای تو ضربدر باغ قالی

چند برگیست دیوان ماهت، دفتر شعرهای سیاهت
ای که هر ناگهان از نگاهت، یک غزل می شود ارتجالی

هرچه چشم است جز چشم هایت، سایه وار است و خود در نهایت
می کند بر سبیل کنایت، مشق آن چشم های مثالی

ای طلسم عددها به نامت، حاصل جزر و مدها به کامت
وی ورق خورده ی احتشامت، هرچه تقویم فرخنده فالی

چشم وا کن که دنیا بشورد، موج در موج دریا بشورد
گیسوان باز کن تا بشورد، شعرم از آن شمیم شمالی

حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو
این سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی


حسین منزوی

برچسب ها : شهر منهای وقتی که هستی، ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-9, | بازديد : 86

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


هلا يهودي سرگردان
عنان قافله برگردان

به جز تو سوده نخواهد شد
دري گشوده نخواهد شد

كسي در آنسوي درها نيست ؟
 و يا براي تو در وا نيست ؟

ملال بي پروپالي را
سوال خانه ء خالي را

دوباره سوي كه خواهي برد؟
برآستان كه خواهي مرد ؟
...
اگرچه خانه ء ما ديگر
به روي من نگشايد در

هنوز كودكي ام آنجاست
زن عروسكي ام آنجاست

اتاق كوچك آن خانه
غريبوار و خموشانه

اگرچه ساكت دلتنگي است
هنوز پنجره اش رنگي است
...
دلم مسافر خواب آلود
در ان اتاق خيال اندود

چو روح كهنه ء سرگردان
هنوز مي پلكد حيران

به جست و جوي كسي شايد
كه ازكنار تو مي آيد
...
ميان من و دلم آري
دري ست بسته و ديواري
...
عنان قافله برگردان
دلا ! يهودي سرگردان


حسین منزوی

برچسب ها : هلا يهودي سرگردان ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-9, | بازديد : 61

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

می آمد از برج ویران، مردی که خاکستری بود
خرد و خراب و خمیده؛ تمثیل ویران‌تری بود

مردی که در خواب‌هایش، همواره یک باغ می‌سوخت
آن‌سوی کابوس‌هایش، خورشید نیلوفری بود

وقتی که سنگ بزرگی‌، بر قلب آینه می‌زد
می‌گفت خود را شکستم، کان خود نه من؛ دیگری بود!

می‌گفت با خود:کجا رفت آن ذهن پالوده‌ی پاک
ذهنی که از هرچه جز مهر، بیگانه بود و بری بود

افسوس از آن طفل ساده که برگ برگ کتاب‌اش، 
زیبا و رنگین و روشن؛ تصویر خوش‌باوری بود

طفلی که تا دیوها را مثل سلیمان ببندد،
تنهاترین آرزویش، یک قصه انگشتری بود

افسوس از آن دل که بعد از پایان هر قصه،
تا صبح مانند نارنجِ جادو، آبستن صد پری بود

دردا که دیری‌ست دیگر، شور سحرخیزی‌اش نیست
آن چشم‌هایی که هر صبح، خورشید را مشتری بود

دردا که دیری‌ست دیگر، زنگ کدورت گرفته‌ست
آیینه‌ای کز زلالی، صد صبح روشنگری بود

اکنون به زردی نشسته‌ست، از جرم تخدیر و تدخین
انگشت‌هایی که یک روز، مثل قلم جوهری بود

 

حسین منزوی

برچسب ها : می آمد از برج ویران، مردی که خاکستری بود ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-9, | بازديد : 71

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

هستی چه بود اگر که مرا و تو را نداشت ؟
کوهی که هیچ زمزمه در وی صدا نداشت

از سنگ و صخره سر زدم از دره رد شدم
دریا شدن مرا به چه کاری که وانداشت

چون بره می چرید بهشت همیشه را
آدم اگر که کار به کار خدا نداشت

دیو و فرشته از ازل ،هم خانه بوده اند
در خلوت کدام دل این هر دو جا نداشت ؟

شاید حسد به خاطر حوا دلیل بود
ابلیس اگر که سجده به آدم روا نداشت

چون مرگ می کشید کمان تیر سرنوشت
بر چشم و پشت و پاشنه یکسان خطا نداشت

سنگی که از فلاخن تقدیر می رهید
کاری به ترد بودن آیینه ها نداشت

پایان رنج های من و تو ؟ مپرس آه !
چیزی که ابتداش نبود انتها نداشت

 

حسین منزوی

برچسب ها : هستی چه بود اگر که مرا و تو را نداشت ؟ ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-9, | بازديد : 73

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


به غیر از آینه، کس روبروی بستر نیست
و چشم آینه، جز مـــا به سوی دیگر نیست

چنان در آینه خورده گره تنــــم بـــــه تنت
که خود، تمیز تو و من، زهم میسر نیست
...
هــــــزار بار کتاب تن تــو را خوانــدم
هنوز فصلی از آن کهنه و مکرر نیست

برای تـــو همـــــه از خوبی تـــو می‌گوید
اگر چه آینه چون شاعرت سخنور نیست

ولی تو از آینه چیزی مپرس، از من پرس
کـــــــه او به راز تنت از من آشناتر نیست

تن تو بوی خود افشانده در تمـــام اتاق
وگرنه هیچ گلی، این چنین معطر نیست

بــــه انتهــــای جهـان می‌رسیم در خلایی
که جز نفس نفس آن‌جا صدای دیگر نیست

خوشا رسیدن با هم، که حالتی خوش‌تر
ز حالت تو در آن لحظه‌های آخــرنیست

 

حسین منزوی

برچسب ها : به غیر از آینه، کس روبروی بستر نیست( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-9, | بازديد : 56

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


گور شد گهواره آری بنگرید اینک زمین را
این دهان وا کرده ، غرّان اژدهای سهمگین را

قریه خواب و کوه بیدار است و هنگام شبیخون
تا بکوبد بر بساطش صخره های خشم و کین را

مرگ من یا توست ، بی شک ! آن ستون ، آن سقف آنک
کاین چنین از ظلمت ِ شب ، بهره می گیرد ، کمین را

مادری آنک ! به سجده در نماز وحشت خود
خسته می ساید به خاک کودکان خود ، جبین را

دخترک ، خاموش بهتش ، برده از تنهایی خود
می کشد بر چشم های بی نگاهی آستین را

نو عروسی خیره در آفاق خون آلوده ، در چنگ
می فشارد جامه ی خونین جفت ِ نازنین را

« باز می پرسی کـِه ها مردند؟می گویم که زنده است ؟! »
پیرمرد ، انگار با خود ، زیر لب ، می موید این را

دیگری سر می دهد غم ناله ی شکر و شکایت :
تا کجا می آزمایی ای خدا ! این سرزمین را ؟

کودکان از خواب این افسانه بیداری ندارند
با که خواهد گفت مادر ، قصه های دلنشین را ؟

از تمام قریه یک تن مانده و دیگر کسی نیست
تا کشد دست تسلـّا بر سر ، آن تنهاترین را

مرده چوپان و نی اش افتاده خون آلود ، جایی
خسته در وی می نوازد ، باد ، آهنگی حزین را


حسین منزوی

برچسب ها : گور شد گهواره آری بنگرید اینک زمین را( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-9, | بازديد : 64

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

چنان گرفته ترا بازوان پیچکی ام
که گویی از تو جدا نه که با تو من یکی ام

نه آشنایی ام امروزی است با تو همین
که می شناسمت از خوابهای کودکی ام

عروسوار خیال منی که آمده ای
دوباره باز به مهمانی عروسکی ام

همین نه بانوی شعر منی که مدحت تو
به گوش می رسد از بانگ چنگ رودکی ام

نسیم و نخ بده از خاک تا رها بشود
به یک اشاره ی تو روح بادباکی ام

چه برکه ای تو که تا آب، آبی است در آن
شناور است همه تار و پود جلبکی ام

به خون خود شوم آبروی عشق آری
اگر مدد برساند سرشت بابکی ام

کنار تو نفسی با فراغ دل بکشم
اگر امان بدهد سرنوشت بختکی ام

 

 

حسین منزوی

برچسب ها : چنان گرفته ترا بازوان پیچکی ام ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-9, | بازديد : 68