تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( حسین منزوی )
پیچک ( حسین منزوی )
شعر و ادب پارسی



نوشته شده در تاريخ جمعه 11 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


غمت را بزرگ دید دلم بس که تنگ شد
نگنجد دگر به تنگ که ماهی نهنگ شد

شبی از مدار خود به خاکت کمانه کرد
دلم مثل یک شهاب...شهابی که سنگ شد

کمندم بلند بود ولی با تو برنتافت
کجا؟ کی ؟ کدام ماه اسیر پلنگ شد؟

من از سطح ننگ و نام فراتر پریده ام
هراسم چه میدهی ز نامی که ننگ شد

به قدر عبور تو از آن سوی شیشه بود
اگر لحظه ای جهان به چشمم قشنگ شد

برای نوشتن ات پر از بغض واژه هاست
دوباره دل قلم برای تو تنگ شد

حسین منزوی

برچسب ها : غمت را بزرگ دید دلم بس که تنگ شد ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-9, | بازديد : 39

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


بین تو و من چیزی، دیوار نخواهد شد
ور فاصله نیز افتد، بسیار نخواهد شد 

با عشق تنفس نیز ، یک حادثه ی تازه ست
در قصه ی ما چیزی، تکرار نخواهد شد

عشق آمد و زانو زد، پس چیدت و بر مو زد
آری! تو که گل باشی، گل خوار نخواهد شد

وقتی تو هواداری از باغ کنی دیگر
سر خورده ترین بیدش، هم دار نخواهد شد

جز زلف تو یک سنبل بر باد نخواهد رفت
جز چشم تو یک نرگس، بیمار نخواهد شد

تا سقف و ستون باشد، دست من و چتر تو
بر ما شبحی حتی، آوار نخواهد شد

از دیده سفر کردن، آغاز ز دل رفتن
هر بار اگر می شد، این بار نخواهد شد

شاید دلی از یک دل، آزرده شود، اما 
هرگز دلی از یک دل، بیزار نخواهد شد 

 

حسین منزوی

برچسب ها : بین تو و من چیزی، دیوار نخواهد شد ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-9, | بازديد : 43

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

پله ها در پيش رويم ، يک به يک ديوار شد
زير هر سقفی که رفتم ، بر سرم آوار شد

خرق عادت کردم اما بر عليه خويشتن
تا به گرد گردنم پيچد ، عصايم مار شد

اژدهای خفته‌ای بود ، آن زمين استوار
زير پايم ناگه از خواب قرون ، بيدار شد

مرغ دست‌آموز خوشخوان کرکسی شد لاشه‌خوار
و آن غزال خانگی برگشت و گرگی هار شد

گل فراموشی و هر گلبانگ ، خاموشی گرفت
بس که در گلشن ، شبيخون خزان ، تکرار شد

تا بياويزند از اينان ، آرزوهای مرا
جا به جا در باغ ويران هر درختی دار شد

زندگی با تو چه کرد ، ای عاشق شاعر ! مگر
کان دل پر آرزو ، از آرزو ، بيزار شد

بسته خواهد ماند اين در ، همچنان تا جاودان
گرچه بر وی کوبه‌های مشت مان رگبار شد

زهره ی سقراط با ما نيست روياروی مرگ
ورنه جام روزگار ، از شوکران سرشار شد

حسین منزوی

برچسب ها : پله ها در پيش رويم ، يک به يک ديوار شد( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-9, | بازديد : 39

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

زنی که صاعقه وار آنک، ردای شعله به تن دارد
فرو نيامده خود پيداست که قصد خرمن من دارد

هميشه عشق به مشتاقان ، پيام وصل نخواهد داد
که گاه پيرهن يوسف، کنايه های کفن دارد

کی‌ام ،کی‌ام که نسوزم من؟ تو کيستی که نسوزانی؟
بهل که تا بشود ای دوست! هر آنچه قصد شدن دارد

دوباره بيرق مجنون را دلم به شوق می‌افرازد
دوباره عشق در اين صحرا هوای خيمه زدن دارد

زنی چنين که تويی بی شک ،شکوه و روح دگر بخشد
به آن تصوّر ديرينه ،که دل ز معنی زن دارد

مگر به صافی گيسويت ،هوای خويش بپالايم
در اين قفس که نفس در وی، هميشه طعم لجن دارد

 


حسین منزوی

برچسب ها : زنی که صاعقه وار آنک، ردای شعله به تن دارد ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-9, | بازديد : 38

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


شهرمنهای وقتی که هستی حاصلش برزخ خشک وخالی
جمع آیینه ها ضربدر تو، بی عدد صفر، بعد از زلالی

می شود گل در اثنای گلزار، می شود کبک در عین رفتار
می شود آهویی در چمنزار، پای تو ضربدر باغ قالی

چند برگی است دیوان ماهت؟ دفتر شعرهای سیاهت؟
ای که هر ناگهان از نگاهت یک غزل می شود ارتجالی

هرچه چشم است جزچشم هایت،سایه وار است وخوددر نهایت
می کند بر سبیل کنایت مشق آن چشم های مثالی

ای طلسم عدد ها به نامت! حاصل جزر و مد ها به کامت!
وی ورق خورده ی احتشامت هر چه تقویم فرخنده فالی!

چشم وا کن که دنیا بشورد! موج در موج دریا بشورد!
گیسوان باز کن تا بشورد شعرم از آن شمیم شمالی
***
حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو
هر سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی

 

حسین منزوی

برچسب ها : شهرمنهای وقتی که هستی حاصلش برزخ ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-8, | بازديد : 35

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 


هستی چه بود اگر که مرا و تو را نداشت
کوهی که هیچ زمزمه در وی صدا نداشت

از سنگ و صخره سرزدم... از دره رد شدم
دریا شدن مرا به چه کاری که وانداشت

چون بره می چرید بهشت همیشه را
آدم اگر که کار به کار خدا نداشت

دیو و فرشته از ازل هم خانه بوده اند
در خلوت کدام دل این هردو جا نداشت؟

شاید حسد به خاطر حوا دلیل بود
ابلیس اگر که سجده به آدم روا نداشت

چون مرگ می کشید کمان تیر سرنوشت
بر چشم وپشت و پاشنه یکسان خطا نداشت

سنگی که از فلاخن تقدیر می رهید
کاری به ترد بودن آیینه ها نداشت

پایان رنج های تو ومن ؟مپرس آه!
چیزی که ابتداش نبود انتها نداشت .


حسین منزوی

برچسب ها : هستی چه بود اگر که مرا و تو را نداشت( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-8, | بازديد : 61

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

خاک باران خورده آغشته است با بوی تنت
باد بوی آشنا می آورد از مدفنت

زنده ای در هر گیاه تازه کز خاکت دمد
گر چه میدانم که ذره ذره میپوسد تنت

عصر تلخی بود عصر آخرین دیدارمان
آخرین باری که دستم حلقه شد بر گردنت

مهربان بودی و آن ایمان دریایی هنوز
موج میزد در خدا پشت و پناهت گفتنت

آخرین دیدار گفتم؟؟؟ عذر میخواهم عزیز!!!
آخرین باری که دیدم غرق خون دیدم منت

با دهان نیم باز انگار میخواندی هنوز
خیره در آفاق خونین چشم باز روشنت

صبح بود اما هوا دلگیر و بغض آلود بود
آسمان گویی سیه پوشیده بود از مردنت

گل به سوکت جامه ی جان تا به دامان میدرید
باد در مرگ تو می زارید و میزد شیونت

بی خزان است آن بهار سرخ تو در خاطرم
آن که از خون... هشت گل رویاند بر پیراهنت

با تمام سروهایت دیده ام در بوستان
با تمام ارغوان ها دیده ام در گلشنت

نیستی بالا بلند اما چه خوش پیچیده است
در همه جنگل طنین نعره ی شور افکنت

زند ه ای و سیل خونت میکند بیخ ستم
ای تو فرهادی دگر با تیشه ی بنیان کنت


حسین منزوی

برچسب ها : خاک باران خورده آغشته است با بوی تنت ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-8, | بازديد : 43

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


خيال خام پلنگ من به سوي ماه پريدن بود
و ماه را ز بلندايش به روي خاك كشيدن بود

پلنگ من دل مغرورم پريدو پنجه به خالي زد
كه عشق ماه بلند من وراي دست رسيدن بود

من و تو آن دو خطيم آري موازيان به ناچاري
كه هر دو باورمان زاغاز به يكدگر نرسيدن بود

گل شكفته خداحافظ اگرچه لحظه ديدارت
شروع وسوسه اي در من به نام ديدن و چيدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به كام من
فريبكار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود

اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بود

چه سرنوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشم
تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود


حسین منزوی

برچسب ها : خيال خام پلنگ من به سوي ماه پريدن بود( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-8, | بازديد : 30

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


ز باغ پیرهنت ، چون دریچه ها ، وا شد
بهشت گمشده ، پشت دریچه ، پیدا شد

رها از سلطه ی پاییز در بهار اتاق
گلی به نام تو ، در بازوان من ، وا شد

به دیدن تو ، همه ، ذره های من شد چشم
و چشم ها ،همه سرتا پا ، تماشا شد

تمام منظره پوشیده از تو شد ، یعنی
جهان به یمن حضورت دوباره زیبا شد

زمانه ریخت به جامم ، هرآنچه تلخانه
به نام توکه در آمیختم ، گوارا شد

فرشته ها ، تو و من را به هم نشان دادند
میان زهره و ماه ، از تو گفت و گوها شد

دوباره طوطیک شوکرانی شعرم
به خنده خنده ی شیرین تو ، شکرخا شد

شتاب خواستنت ، این چنین که می بالد
به دوری تومگر می توان شکیبا شد ؟

امیدوار نبودم دوباره از دل تو
که مهربان بشود با دل من ، اما شد

تنت هنوز به اندازه یی اطافت داشت
که گل در آیینه از دیدنش شکوفا شد

قرار نامه ی وصل من و تو بود آن که
به روی شانه ی تو با لب من امضا شد

 

حسین منزوی

برچسب ها : ز باغ پیرهنت ، چون دریچه ها ، وا شد ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-8, | بازديد : 34

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

زورقای شکسته 

 

تو گودیای مشتات ، بهار چلّه نشسته 
تو نی نیای چشمات ، ستاره نطفه بسته

عطر نسیم زلفات ، پاییز و رونده از باغ
برق بلور دستات ، پشت شبو شکسته

لبات گلهای سرخه ، می شه که یه روز ببینم
گل از لبت می چینم ، دونه دونه ، دسته دسته ؟

تن دیگه نیس خیاله ، تنت بسکه لطیفه
چشم دیگه نیست شرابه ، چشم تو بسکه مسته

با تو بودن یه خوابه ، یه خوابه خوب و شیرین
من این خوابو دوست دارم ، مثل یه مرد خسته

بذار بگم من تو رو ، اون اندازه دوست دارم
که ساحلو دوست دارن ، زورقای شکسته

تو مثل هیچکی نیستی ، همینه که توی هر جمع
می شه تو رو پیدا کرد ، حتی با چشم بسته !

 

 

حسین منزوی

برچسب ها : تو گودیای مشتات ، بهار چلّه نشسته ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-8, | بازديد : 35