تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( حسین منزوی )
پیچک ( حسین منزوی )
شعر و ادب پارسی



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


مادیان من ! پس کی می بری سوارت را ؟
می کِشی به چشمانش ، سرمه ی غبارت را ؟

می شناسمت آری ، تاختن در آزادی است ،
آن چه می هد تسکین ، روح بی قرارت را

آسمان بارانی ، با کمان رنگینش ،
در خوش آمدت طاقی ، بسته رهگذارت را

کاکل بلندت را باد می زند شانه ،
صبحدم که می گیری ، دوش آبشارت را

زآفتاب می پیچد ، حوله ای بر اندامت
آسمان که مهتروار ، دارد انتظارت را

دشت پیش روی تو ، سفره ای است گسترده
می چری در آرامش ، قوت سبزه زارت را

تا تو آب از آن نوشی ، اندکی بمان تا گل
بگذراند از صافی ، آب چشمه سارت را

چارپرترین شبدر* با تو هست و هر سویی
می روی و همراهت ، می بری بهارت را

مژده ی سفر دارد چون به اهتزاز آرد
در نسیم ها یالت ، بیرق بشارت را

آسمان نمازش را ، رو به خاک می خواند
ماه نو که می بوسد ، نعل نقره کارت را

شاعر توام چون باد ــ شاعری که در شعرش ــ
دشت و درهّ می بوسند ، پای راهوارت را

 

 

 حسین منزوی

برچسب ها : مادیان من ! پس کی می بری سوارت را ؟( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-8, | بازديد : 68

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 


ليلا دوباره قسمت ابن السلام شد
عشق بزرگم، آه چه آسان حرام شد

مي شد بدانم اين که خط سرنوشت من
از دفتر کدام شب بسته وام شد؟

اول دلم فراغ تو را سرسري گرفت
وآن زخم کوچک دلم آخر جزام شد

گلچين رسيد و نوبت با من وزيدنت
ديگر تمام شد گل سرخم،‌ تمام شد

شعر من از قبيله خون است خون من
فواره از دلم زد و آمد کلام شد

ما خون تازه در تن عشقيم و عشق را
شعر من و شکوه تو،‌رمز دوام شد

بعد از تو باز عاشقی و باز، آه نه
اين داستان به نام "تو" اينجا تمام شد

 

حسین منزوی

 

برچسب ها : ليلا دوباره قسمت ابن السلام شد( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-8, | بازديد : 70

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


نام من عشق است آیــا می‌شناسیدم؟
زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌شناسیدم؟

بـــا شما طی‌کـــــرده‌ام راه درازی را
خسته هستم -خسته- آیا می‌شناسیدم؟

راه ششصدســاله‌ای از دفتر "حــافظ "
تا غزل‌های شما، ها! می‌شناسیدم؟

این زمانم گــــرچه ابر تیره پوشیده‌است
من همان خورشیدم اما، می‌شناسیدم

پای ره وارش شکسته سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا، می‌شناسیدم

می‌شناسد چشم‌هایم چهره‌هاتان را
همچنانی که شماها می‌شناسیدم

اینچنین بیگــــانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا!، می‌شناسیدم!

من همان دریایتان ای رهروان عشق
رودهای رو به دریـــا! می‌شنـاسیدم

اصل من بــــودم , بهــانه بود و فرعی بود
عشق"قیس"و حسن"لیلا" می‌شناسیدم؟

در کف "فرهـاد" تیشه من نهادم، من!
من بریدم "بیستون" را می‌شناسیدم

مسخ کرده چهره‌ام را گرچه این ایام
با همین دیدار حتی می‌شنـاسیدم

من همانم, آَشنــای سال‌هـای دور
رفته‌ام از یادتان!؟ یا می‌شناسیدم!؟

 

 

حسین منزوی 

برچسب ها : نام من عشق است آیــا می‌شناسیدم؟( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-8, | بازديد : 43

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


این غزل استاد تقدیم شده به برادرش بهروز منزوی

**

ای یاد دوردست که دل می بری هنوز
چون آتش نهفته به خاکستری هنوز

هر چند خط کشیده بر آیینه ات زمان
در چشمم از تمام خوبان، سری هنوز

سودای دلنشین نخستین و آخرین!
عمرم گذشت و توام در سری هنوز

ای چلچراغ کهنه که زآن سوی سال ها
از هر چراغ تازه، فروزان تری هنوز

بالین و بسترم، همه از گل بیاکنی
شب بر حریم خوابم اگر بگذری هنوز

ای نازنین درخت نخستین گناه من!
از میوه های وسوسه بارآوری هنوز

آن سیب های راه به پرهیز بسته را
در سایه سار زلف، تو می پروری هنوز

وان سفره شبانه نان و شراب را
بر میزهای خواب، تو می گستری هنوز

با جرعه ای ز بوی تو از خویش می روم
آه ای شراب کهنه که در ساغری هنوز

 

 

حسین منزوی

برچسب ها : ای یاد دوردست که دل می بری هنوز ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-8, | بازديد : 47

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 با بیم موج

در چشم های شعله ورت کینه ای نبود
بی صیقل نگاه تو آیینه ای نبود

پُر بودی از سرود و نوشتن بهانه بود
هر نامه ی تو یک غزل عاشقانه بود

آموزگار اول من چشم های توست
ای درس عشق را به من آموخته دُرُست !

چشم تو یاد داد به من شبچراغ را
در تو به توی حیرت و حسرت ، سراغ را

آن دل نبود : آن که تو در سینه داشتی
« آیینه ای برابر آیینه » داشتی  (1)

در بین اشک و چشم تو رازی نهفته بود
رازی که چشمه سار به خورشید گفته بود

هم در غروبِ همهمه ، هم صبحِ زمزمه
تکرار می شد از دهنت نام گل همه

گویی صدای تو به فلق نیز می رسید
می گفتی : آفتاب ، و جهان شعله می کشید

اکنون کجایی ای همگان بی تو تنگدل
ای بی تو عکس ماه در آیینه ها کسل

تنهاست عشق بی تو و سر بر نمی کند
او خویش را بدون تو باور نمی کند

ماییم و این قبیله ی غمگین بدون تو
بی بهره از تسلی و تسکین بدون تو

 ای ناخدا که بی تو به گرداب رانده ایم
 « با بیم موج در شب تاریک » مانده ایم  (2)

ای یاد روشن تو پس از تو چراغِ ما
با یادِ خود بگوی که گیرد سراغِ ما .

 

  حسین منزوی

 

1 – آیینه ای برابر آیینه ات می گذارم

 تا از تو ابدیتی بسازم .  
 احمد شاملو


2 – شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها     

        

برچسب ها : در چشم های شعله ورت کینه ای نبود( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-7, | بازديد : 68

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

ای

*

ظرفِ عسل ! دریچه کندو !
آمیزشِ حیا و هیاهو !

دمسردِ تفته ! شادِ غم انگیز !
خورشیدِ کهرباییِ پاییز !

میدان ! سراچه ! کوی ! خیابان !
دریا ! کویر ! باغ ! بیابان !

چو رنگِ جامهای به ظاهر
با رنگ جامه ها متغیر

گاهی به رنگ سرخِ حنایی
گاهی به رنگ زردِ طلایی

زیرِ هزار طاقِ سلیمان
مهرابِ کفر ، مسجدِ ایمان  (1)

بیدار خواب قابِ مورب
آیینه ی درشتِ محدب

آونگِ انتظارِ دقایق !
تا فصل انتشارِ شقایق

گردونه ی شمارش معکوس
تا انفجارِ قطعی فانوس

آهوی دشتهای تتاری !
ای چشم دوست ! با توام ، آری ...

 

 

 حسین منزوی

 1 - شاعر این شعر میداند که محراب با این "ح" به شکل : محراب ، مشهورتر نوشته میشود امّا به زعم او این واژه در اصل فارسی است و از واژه ی « مهر » فارسی گرفته شده است و باید نام عبادتگاه مهر پرستان در ایران کهن بوده باشد.

 

برچسب ها : ظرفِ عسل ! دریچه کندو ! ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-7, | بازديد : 45

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

« غزل » در مثنوی

**

دخترم ، بند دلم غمگینم
 شیشه ی عمر غبار آگینم

جوجه ی گم شده در توفانم
 شاخه ی خم شده از بارانم

ای جگر پاره ام ای نیمه ی من
 میوه ی عشق سراسیمه ی من

گل پیوند دوغربت ، غزلم !
حاصل ضرب دو حسرت، غزلم !

ارث عصیان معماییِ من
 امتداد خط تنهاییِ من

ساقه ی سرزده از نخل تنم
 جویی از سیل خروشان که منم

کوکب بخت شبالوده ی من
 غزل طبع تبالوده ی من

غزلم ، آینه ی اندوهم
 بانکِ افکنده طنین در کوهم

پدرت خُرد و خراب و خسته
 خسته ای بر همگان در بسته

خانه ی جن زده ی متروک است
که پُر از همهمه ی مشکوک است

روح ها ، خاطره ها اینجایند
 می روند از دلم و می آیند

یادها خیل کفن پوشانند
 جز من ازهر که فراموشانند

کدرم پنجره ی بازم نیست
کسلم رخصت آوازم نیست

در پی همقدمی همنفسی
ایستادم که تو از ره برسی

آمدی ؟ باز کن این پنجره را
پر از آواز کن این حنجره را...

 

  حسین منزوی 

 

برچسب ها : دخترم ، بند دلم غمگینم ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-7, | بازديد : 54

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


رباعی

1

دستی که به دست من بپیوندد نیست
صبحی که به روی ظلمتم خندد نیست

زنجیر ، فراوانِ فراوان اما
چیزی که مرا به زندگی بندد نیست

 حسین منزوی

2

از راست صدای گفتگو می آید
وز چپ همه بانگ های و هو می آید

بیگانه ز هر دو من سراپا گوشم
کآواز تو از کدام سو می آید ؟

 حسین منزوی

3

بعد از تو نمی برند دل ، دخترها
از من ، حتی از تو پری رُخ ترها

با اینان سنجشِ تو دانی چیست ؟ :
سنجیدن آفتاب با اخترها

 حسین منزوی

4

حُسنی داری بقدر شیداییِ من
لطفی داری بقدر گنجاییِ من

بازو بگشا و سینه را عریان کن
آغوشی شو بقدر تنهاییِ من


 حسین منزوی
5

عاشق به هوای دیدنت می آید
با شوقِ به برکشیدنت می آید

آه ! ای گلِ آتشین ، شقایق ! هشدار
این دست برای چیدنت می آید

 حسین منزوی

6

آه ای شنل ات بهار و تن پوشت گل
یک لحظه نمی کند فراموشت گل

راز تو همان راز بهار است آری
نازک تنم ! ای تمام آغوشت گل

 حسین منزوی

برچسب ها : چند رباعی ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-7, | بازديد : 153

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

جوجه ی بی پناه

 **

جوجه ی بی پناه من چه کسی
آتش افکند و سوخت در شررت؟

وای از این شعله کز درون و برون
هم به بال و پر است و هم جگرت

دشمن جان تو ز جوهر توست
که به تاراج داد برگ و برت

فاجعه این همه بزرگ نبود
می زد آتش غریبه ای اگرت

خونش از خون توست آنکه زده است
بی ترحم شرر به خشک و ترت

آنکه زد آنسوی فراموشی
همه درها و کرد دربدرت

سر کند تا دمی به بیخبری
نگرفته ز هیچ سو خبرت

آنچه دشمن نکرد با دشمن
با تو کرد او و باز بیشترت

باغبان تو بود می باید
گم شد از خویش و شد همه تبرت

کودک بیگناه من ! اینک
پدر پرگناه خیره سرت

با هزاران امید خیره شده
در تو و چشم آشتی نگرت

که ببخشی اگر دوباره ، شود
از همین نیمه راه همسفرت

تا امین باشد و امان بخشد
از بدِ تیرهای کینه ورت

تا که با آب چشم بنشاند
آتش از برگ و بار و بال و پرت

وصله ی تن کند تو را به خوشی
وز بد حادثه شود سپرت

بازگشته پر از پشیمانی
تا نهد سر به خاک رهگذرت

کودک مهربان من ! بگشا
بر در انگشت می زند پدرت .

 

 

 حسین منزوی

برچسب ها : جوجه ی بی پناه من چه کسی( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-7, | بازديد : 49

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 خورشید هم عاشق توست

**

وقتی که تو روز آفتابی را
در کوچه ی پرسه های پاییزی

با حس زنانه دوست میداری
احساسِ غرور میکند خورشید

وقتی که سحر، هنوز خواب آلود
از بستر خود، کناره می گیری

شب با خورشید کینه می ورزد
کو را ز تو دور میکند خورشید

هر صبح که بار می دهی با لطف
در مقدم خویش عاشقانت را

پیش از همه با صدای بیدارش
اعلام حضور می کند خورشید

در غلتاغلت خواب قیلوله
وقتی که شعاع آرزومندش

از پنجره بر تن تو می تابد
احساس سرور می کند خورشید

گفتند: زمین خاکی از جذبه
در حیطه آفتاب می چرخد .

اما تو که راه می روی گویند :
بر خاک عبور می کند خورشید

وقتی به غروب چشم می دوزی
پیش از رفتن برای فردا صبح

از چشم تو کاسه ی بلورش را
سر شار ز نور می کند خورشید

آنک آفاق، غرق لبخندی
آمیخته با رضایت و لذت

انگار که از تو خاطراتی را
 در خویش مرور می کند خورشید ...

 

حسین منزوی 

 

برچسب ها : وقتی که تو روز آفتابی را ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-7, | بازديد : 58