تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( حسین منزوی )
پیچک ( حسین منزوی )
شعر و ادب پارسی



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

شهر خالی

این سان که میخورد نفسم در گلو گره
این سان که می دهد همه جا بوی نیستی

بی آنکه ، خوب و بد ، خبری از تو بشنوم
احساس می کنم که تو در شهر نیستی

مردم گرفته و نگران و پریده رنگ
هریک بسان جویِ روان گشته ی غمی

وانگه به هم رسیده و ادغام می شوند
رود غمی به جانب دریای ماتمی

اما تو نیستی و در این پرسه بی تو من          
جویی غریب و خسته و تنها و تک رو ام

دریای من تویی و در این جستجوی کور           
سرگشته در هوای تو گمگشته  میدوم

دریای من ! کجات بجویم ؟ که هرطرف         
مرداب گونه ای  است نهان در مسیر من

کی میشود نشان تو  - مرغابیان تو -       
چونان طلایه ی تو عیان در مسیر من


 حسین منزوی

 

برچسب ها : این سان که میخورد نفسم در گلو گره( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-7, | بازديد : 37

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


باغ نرگس

 

صبح سحر که پرنگشوده است آفتاب
می آیی و سمند تو را عشق در رکاب

روشن به توست چشمم و در پیشوازِ تو
کوچکترین ستاره ی چشمانم آفتاب

بِشکُف که چتر باز کنی بر سرِ جهان
ای باغ نرگس ! ای همه چون غنچه در نقاب

ای چشمه ی زلال که با آرزوی تو
از صد سراب رد شده ام در هوای آب

ساقی!خمار می کُشدم گر نیاوری
از آن میِ هزار و دوصد ساله ام شراب

با کاهلی به پرده ی پندار مانده اند
ناباوران وصل تو ، جمعی ز شیخ و شاب

بیدار اگر به مُژده ی وصلت نمی شوند
با بیم تیغ تیز برانگیزشان زخواب

آری وجودِ حاضر و غائب شنیده ام
ای آنکه غیبت تو پُر است از حضور ناب

با شوق وصل ، دست ز عالم فشانده ایم
جز تو به شوق ما چه کسی می دهد جواب؟

*

داغِ که داری امشب ؟ ای آسمان خاموش !
داغ کدام خورشید ؟ ای مادرِ سیه‌پوش !

این سرخیِ شفق نیست ، خون شقیقه ی کیست
که می‌چکد به رویت از گوش و از بناگوش ؟

طشت زری‌ست خورشید ، گلگون ، لبالب از خون
تیغِ که باز کرده است خون از رگ سیاووش ؟

این کشته کیست دیگر ؟ ترکیب دُبِّ ‌اصغر
تابوت کوچک کیست که می‌برند بر دوش ؟

تا هر ستاره زخمی‌ست از عشق بر تن تو
از زخم‌های عشقت خونِ که می‌زند جوش ؟

نامی که چون کتیبه‌ست بر سنگِ روزگاران
یادش اگرچه خاموش ، کی می‌شود فراموش ؟

ماه مرا فرو برد ، چاه محاق هشدار
ای قافله ! که افتاد بیرق ز دست چاووش

در قلعه که افتاد آتش ؟ که در افق‌ها
از پشت شعله و دود، پیداست برج و باروش ...

*

ای خونِ اصیلت به شتک ها ز غدیران
افشانده شرف ها به بلندای دلیران

جاری شده از کرب و بلا آمده وآنگاه
آمیخته با خون سیاووش در ایران

تو اختر سرخی که به انگیزه ی تکثیر
ترکید بر آیینه ی خورشید ضمیران

ای جوهرِ سرداریِ سرهای بریده
وی اصلِ نمیرندگیِ نسلِ نمیران

خرگاه تو می سوخت در اندیشه ی تاریخ
هر بار که آتش زده شد بیشه ی شیران

آن شب چه شبی بود که دیدند کواکب
نظم تو پراکنده و اردوی تو ویران ؟

و آن روز که با بیرقی از یک سر بی تن
تا شام شدی قافله سالار اسیران

تا باغ شقایق بشوند و بشکوفند
باید که ز خون تو بنوشند کویران

تا اندکی از حق سخن را بگزارند
باید که به خونت بنگارند دبیران

حد تو رثا نیست عزای تو حماسه ست
ای کاسته شان تو از این معرکه گیران

 

 حسین منزوی
برداشت ازhttp://mimrahi.blogfa.com/page/87

برچسب ها : صبح سحر که پرنگشوده است آفتاب ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-7, | بازديد : 47

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


گنج شایگان

برای حضرت امام رضا ( ع )

**
 در این مشهدکه هم بالین طوس و طابران خفته است
جهان جان و بالاتر از آن ، جانِ جهان خفته است

از این جا بردمد خورشید و اقطار جهان گیرد
زمینی که در آن هشتم امام شیعیان خفته است

سریر ارتضا را ، اوست سلطان و رضا نامش
کسی که قاصر از توصیف اوصافش زبان ، خفته است

حریم کبریایش را چه گویم تا کنم تصویر ؟
به مدح او قلم از کار مانده است و بیان خفته است

عجب نبود اگر که اِنس و جانش آستان بوسند
که این جا سرور و فرمانروای انس و جان خفته است

امام هشتم آری آن که هشته حشمت و جاهش
سریر عزّت و شوکت به فرق فرقدان خفته است

چنان شاهی که خاک مدفن پاکش به یُمن او
فروشَد سروری و برتری بر آسمان ، خفته است

نهاده قدسیان بر خاک افلاکیش پیشانی
چه عزّت ها و شوکت ها که در این آستان خفته است

به هر حاجت که روی آری بدو ، خواهی گرفت آن را
در این جا قبله ی حاجات پیدا و نهان خفته است

ز رنج رایگان بگذر، بنه بر آستانش سر
که در وی راز نامکشوف گنجِ شایگان خفته است

دعای حفظ جان و حِرز امّید جهان این جاست
که خود روح الامین گویی در این بیت الامان خفته است

در این مَعجَر اگر دستی زدی، دست از فلک بُردی
در این خاک مُراد ، آری شفیع آهوان خفته است

از این مهد شکر پرور بَرَد شعرم شکر، هرچند
در این جا آن که خورد از دست مأمون شوکران خفته است


حسین منزوی

 

برچسب ها : در این مشهدکه هم بالین طوس و طابران ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-7, | بازديد : 39

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


 پیله ی بهشت


ای برگزیده ی همه ی انتخاب ها
قرآنِ تو کتابِ تمام کتاب ها

اندیشه ی تو تیشه به اصلِ بدی زده
ای ریشه ی همیشه ترین انقلاب ها

فخرِ فلک به توست که فانوس گشته بود
در کوچه های آمدنت ، آفتاب ها

سرمشقِ آسمان و زمینی که نام توست
بر لوح شب نوشته به خطِّ شهاب ها

خُمخانه ام بهشتی و جانم محمدی
من، مستِ مست از آن پُرِ پُر ، نابِ ناب ها

من تکیه کرده ام به تو و پایمردی ات
در روزِ چون و چند و چه ، روزِ حساب ها

سر گشته در مضایق وصف تو مانده ام
چندان که داده ام به سخن ، آب و تاب ها

خورشید مکه ! ماه مدینه ! رسول من !
ای خاکسار مدحت تو ، بوتراب ها

شمع زبان بریده چه لافد ز آفتاب؟
گُنگم که در هوای تو دیده است خواب ها

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنت  [1]
ای پیله ی بهشت! نیارم تنیدنت

 


حسین منزوی

 

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنت  [1]
ای پیله ی بهشت! نیارم تنیدنت

توجه : بعضی بیت آمده را از مولوی میدانند و برخی از 

حاج میرزا محمدخان مجدالملک

برچسب ها : ای برگزیده ی همه ی انتخاب ها( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-7, | بازديد : 34

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


اشعار آیینی
تماشای ایزدی

**

ای خوبِ بی مضایقه و پاکِ سرمدی
وارسته آستانِ جلالت ز هر بدی

آه ای خدایِ خوانده – خود – آیت کسان ! که کس
آمد تمام از تو ، تو از کس نیامدی

گفتی : « شو » و جهان همه شد وآنگه از فراز
بیرق به نام خویش به بام جهان زدی

گفتی : « بمیر » و مُرد که تا مرگ را کُنی
دیباچه ای برای حیات مجددی

آنکس که ابتداش نبود انتها نداشت
این رمز جاودانگی است و مخلدی

تو اصلِ وصل و فصلی و بی حکمت ات نبود
پاییزِ کهربا و بهار زمردی

ای فضل چون کمال تو سنجید ، افضلی
وی مجد چون جمال تو را دیده ، امجدی

تو مبتدای هر خبر خوش ، که خود نبود
بی مسندٌالیه تو آیین مُسندی

ای آفتابِ سر زده از بی کرانِ خویش
یک شعله از چراغ تو انوارِ احمدی

باغ ولا به امر تو آذین شد و شکُفت
در وی دوازده گل سرخ محمدی

ای واژه ی بزرگ جهانی که می شوی
با هر نماز ، سجدگیان را زبانزدی

شک را به آستان تو ره نیست ای که مُرد
با جلوه ی یقین تو شام مرددی

تو مطلق جمالی و آیینه دار شد
حُسن تو را هزار تماشای ایزدی .

  


حسین منزوی

برچسب ها : ای خوبِ بی مضایقه و پاکِ سرمدی( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-6, | بازديد : 38

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


ناخدای کشتی مولا

در ستایش حضرت زهرا (س)

**

با هیچ زن جز تو دل دریا شدن نیست
یاراییِ در گیر توفان­ها شدن نیست

در خورد تو، ای هم تو موج و هم تو ساحل!
جز ناخدای کشتی مولا شدن نیست

تو نور چشم مصطفی و کس به جز تو
در شان شمع محفل طاها شدن نیست

تو مادر سبطینی و غیر از تو کس را
اهلیّت صدّیقه ­ی کُبرا شدن نیست

جز تو زنی را شوکت در باغ هستی
سرو چمان عالم بالا شدن نیست

جز با تو شان گم شدن از چشم مردم
وان­گاه در چشم خدا پیدا شدن نیست

نخلی که تو در سایه ­اش آسودی او را
در سایه ­ی تو،  حسرت طوبا شدن نیست

ای عالم امکان خبر، تو مبتدایش
آن جمله ­ای که درخور معنا شدن نیست

سنگ صبور مردی از آن­گونه بودن
با هیچ زن ظرفیّت زهرا شدن نیست

 


حسین منزوی

 

برچسب ها : با هیچ زن جز تو دل دریا شدن نیست( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-6, | بازديد : 36

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


ای نماز تو عاشقانه...

در نعت علی امیرالمؤمنین (ع)

**

علی ای میر پهلوان عرب!
زیر تیغت سر یلان عرب

ای در خیبر از تو کنده شده!
وز تو لات و هبل فکنده شده!

خصم شد هر که کردگار تو را
بوسه زد تیغ ذوالفقار تو را

ای مناجاتی شبانه! علی!
ای نماز تو عاشقانه! علی!

آن­چنانی که تیر وقت دعا
کشد از پا برون طبیب، تو را

نیز در وقت سجده بر سر تو
می­زند تیغ خصم کافر تو
 
شانه­ های تو، آه! قامت تو
آن ستون­ های استقامت تو

بار اندوه عالمی می­برد
دل تو غصه­ ی جهان می­خورد

شب که می­شد تو بودی و غم تو
-عالم رنج و راز – عالم تو

تا که پنهان ز خلق زیر گلیم
ببری شام کودکان یتیم

علی! ای پرّ و بال هم­ قفسان!
خود پر از درد و دردمند کسان!

ای درِ شهر علم مصطفوی!
عَلَم سبز حلم مرتضوی!

ای علی! ای تو را هنوز فغان،
در دل چاه­ های کوفه نهان

حق که دیوار کعبه منشق کرد
هم تو را طفل دامن حق کرد

کعبه در ظاهر ابتدای تو بود
کوفه در ظاهر انتهای تو بود

تو ولی، بی زمان و هنگامی
هم بی­ آغاز و هم بی­ انجامی

بودی و آسمان نبود هنوز
هم زمین، هم زمان نبود هنوز

گر به شوقت نیافرید خدا
از چه کرد این جهان پدید خدا

 

 حسین منزوی

 

برچسب ها : علی ای میر پهلوان عرب!( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-6, | بازديد : 66

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست
عشق را همواره با دیوانگی پیوند هاست

شاید اینها امتحان ماست با دستور عشق
ورنه هرگز رنجش معشوق را عاشق نخواست

چند می گویی که  از من شکوه ها داری به دل؟
لب که بگشایم مرا  هم با تو چندان  ماجراست

عشق را ای یار با معیار بی دردی مسنج
علت عاشق٬ طبیب من! ز علت ها جداست

با غبار راه معشوق است  راز آفتاب
خاک پای دوست در چشمان عاشق توتیاست

جذبه از عشق است و با او بر نتابد هیچ کس
هر چه تو آهن دلی او بیشتر آهنرباست

خود در این خانه نمی خواند کسی خط خرد
تا در این شهریم آری شهریاری عشق راست

عشق اگر گوید به می سجاده رنگین کن ، بکن
تا در این شهریم، آری شهریاری عشق راست

عشق یعنی زخمه ای از تیشه و سازی ز سنگ
کز طنینش تا همیشه بیستون غرق صداست


  حسین منزوی

 

برچسب ها : نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-6, | بازديد : 47

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


تو را شناختم آریَ و بهترین بودی
بحق که ماده ترین ماده ی زمین بودی

نشستن تو به قدر هزار خوابیدن
زنانه بود و تو زن نه! که زن ترین بودی

همین نه دوش و پریدوش و پیش از آن،که تو خوب
همیشه نازک و همواره نازنین بودی

تو خوش تر از همه بودی، همیشه و هرگز
نه در ترازوی سنجش به آن و این بودی

عجب که مثل زنان تمام،بی پروا
و مثل باکره ای پاک،شرمگین بودی

"نبودم این همه گستاخ پیش از این" - گفتی-
"ولی تو رهزن پرهیز در کمین بودی"

تنت به یاری عشق آمد و گریزت داد
ز تنگه ای که در آن ناگزیر دین بودی

تو را گرفت به خود بازوان خالی من
به حلقه ای تو درخشان ترین نگین بودی

چنان که با تو درآمیختم یقین دارم
که با من از نفس اولین عجین بودی

 

  حسین منزوی

برچسب ها : تو را شناختم آریَ و بهترین بودی( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-6, | بازديد : 38

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


 
قصیده
 
سیمرغ قله ی قاف! شهباز شاخ طوبی
ای پیشه ی تو زیبا، و اندیشه ی تو زایا

هر فکرت آسمانی - اندازه ی جهانی -
هر صخره از تو کوه و هر قطره از تو دریا

آنک صفیر سیمرغ در غرب تو مطنطن
چندان که باغ اشراق از شرق تو شکوفا

آه ای شهاب ثاقب تا هست روشنایی
وی آفتاب تابان تا هست آسمان ها

آه ای مُبلّغ النّور، در شش جهات عالم
وی ماه آتش افروز در چار سوی دنیا

هم تو فرید دهر و هم تو وحید اعصار
هم خالق الغرایب هم خارق البرایا

پای پیاده کردی سیر تمام آفاق
تا زیر پر بگیری آفاق نفْس ها را

چندان که هر چه صخره، با یک نفس پراندی
با جرعه ای کشیدی در کام هر چه دریا

چون بند را بریدی وز دام گشتی آزاد
آن سرخ چهره دیدی، غرق غبار صحرا

گفتی: جوان! سلامی از من تو را مبارک
چونان که کاسه یی آب از من تورا مهنّا

گفتت: خطاست باری با من خطابت آری!
زیرا منم نخستین مخلوق زیر و بالا

من عقل اوّلینم - پیر تمام دوران -
هر چند چون جوانان، سرخم به چشمت، امّا

رنگ شفق گرفته در لحظه ی نخستین
خورشید را ندیدی، از منظر مرایا؟

ای شاهباز عاقل! پیش از طلوع کامل،
خورشید را ندیدی در خون نشسته آیا؟

من عقل سرخم آری، خورشید اوّلینم
در لحظه ی شکفتن آغشته ی شفق ها

آن گاه همره وی، ناگاه پر گشودی
در بال بالی از خاک، تا اوج آسمان ها

اول صفیر سیمرغ، دیدید و هم شنیدید
وآن گاه جبرئیل و آواز پرّ او را

در بزم آسمانی وقت سماع تان بود،
موسیقی ملایک از بهرتان مهیّا

وقتی که بازگشتی، زان سرّ آسمانی
 خورشید سرخ اشراق در چشم هات پیدا 

چشمان شعله ور را بر هر که می گشودی
بالجمله در حریقش می سوخت هیمه آسا

تاب نگاهت آری هر کس نمی توانست
 آن سوز بی نهایت، وآن شور بی محابا 

«ناچار چاره باید!» گفتند و چاره کردند
با قتل آفتابت از هر چه شب مبرّا

چون دم زدی ز اشراق گفتند ناقضانت
«دیوانه ای است زندیق این ژنده پوش، گویا»

آری تو عین خورشید، بودیّ و این عجب نیست
دیدار آفتاب و چشمان بسته حاشا!

آواز آفتابی، هم چون تو، کی سروده است
از بازهای پیشین تا سازهای حالا

دار تو قامتی داشت از خاک تا به افلاک
ای از ثری گرفته پرواز تا ثریّا

خونت که بر زمین ریخت، خورشید نعره یی زد:
ای وا برادرم وا! ای وا برادرم وا!

خورشید و قطره یی خون، کی این از آن شد افزون؟
کس پرده بر ندارد، الّا تو زین معمّا

روز نخست اگر تو، رنگ از شفق گرفتی
از خون توست رنگین اکنون شفق، عزیزا!

 

  حسین منزوی

برچسب ها : سیمرغ قله ی قاف! شهباز شاخ طوبی( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-6, | بازديد : 40