تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( حسین منزوی )
پیچک ( حسین منزوی )
شعر و ادب پارسی



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

مثنوی 
 
ایران صدای خسته ام را بشنو ای ایران
شکوای نای خسته ام را بشنو ای ایران

من از دماوند و سهندت قصه می گویم
از کوه های سربلندت قصه می گویم

از رودهایت، اشک های غرقه در خونت
از رود رود کرخه، زاری های کارونت

از بیستون کن عاشقان تیشه دارانت
وآن نقش های بی گزند از باد و بارانت

از دفتر فال و تماشایی که در شیراز
حافظ رقم زد، جاودان در رنگ و در پرواز

از اصفهان باغ خزان نشناسی از کاشی
از میر و از بهزاد یعنی خط و نقاشی

از نبض بی مرگ امیر و خون جوشانش
که می زند بیرون هنوز از فین کاشانش

ایران من! آه ای کتاب شور و شیدایی
هر برگی از تاریخ تو فصلی تماشایی

فصلی همه تقدیر سرخ مرزدارانت
فصلی همه تصویر سبز سر به دارانت

فصل ستون های بلند تخت جمشیدت
در سر بلندی برده بالاتر ز خورشیدت

از سرخ جامه چون کفن پوشندگان تو
وز خون دامن گیر بابک در رگان تو

آواز من هر چند ایرانم! غم انگیز است
با این همه از عشق از عشق تو لبریز است

دیگر چه جای باغ های چون بهشت تو
ای در خزان هم سبز بودن سرنوشت تو

در ذهن من ریگ روانت نیز سرسبز است
حتا کویرت نیز در پاییز سرسبز است

می دانمت جای به مرداب اوفتادن نیست
می دانمت ایثار هست و ایستادن نیست

گاهیت اگر غمگین اگر نومید می بینیم
ناچار ما هم با تو نومیدیم و غمگینیم

با این همه خونی که از آیینه ات جاری است
رودی که از زخم عمیق سینه ات جاری است

می شوید از دل های ما زنگار غم ها را
همراه تو با خود به دریا می برد ما را.

 

 حسین منزوی

برچسب ها : ایران صدای خسته ام را بشنو ای ایران( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-6, | بازديد : 35

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

مثنوی


ظرف عسل! دریچهٔ کندو! 
آمیزش حیا و هیاهو! 

دمسردِ تفته! شادِ غم انگیز! 
خورشیدِ کهربایی پاییز! 

میدان! سراچه! کوی! خیابان! 
دریا! کویر! باغ! بیابان! 

چون رنگ جام‌های به ظاهر
با رنگ جامه‌ها متغیر، 

گاهی به رنگ سرخِ حنایی! 
گاهی به رنگ زردِ طلایی! 

زیر هزار طاق سلیمان! 
مهراب* کفر! مسجد ایمان! 

بیدار خواب قابِ مورّب! 
آیینهٔ درشت محدّب! 

آونگِ انتظار دقایق! 
تا فصل انتشار شقایق! 

گردونهٔ شمارش معکوس! 
تا انفجار قطعی فانوس! 

فانوس آفتابی دریا! 
دریاچهٔ سرابی صحرا! 

آهوی دشت‌های تتاری! 
ای چشم دوست! با توام آری. 

 


حسین منزوی

برچسب ها : ظرف عسل! دریچهٔ کندو! ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-6, | بازديد : 29

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


 
همه روح، خسته مادر! همه دل شکسته مادر!
همه تن تکیده مادر! همه رگ گسسته مادر!

تو رها و ما اسیران ز غم تو گوشه گیران
همه ما به دام مانده، تو ز بند رسته مادر!

دم رفتن است باری نظری که تا ببینی
که چگونه خانه بی تو، به عزا نشسته مادر!

سفری است اینکه میلش نبود به بازگشتی
همه رو به بی نهایت سفرت خجسته مادر!

 


 حسین منزوی

برچسب ها : همه روح، خسته مادر! همه دل شکسته مادر! ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-6, | بازديد : 35

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


شهاب زر نکشیدی شب سیاهم را
گلی به سر نزدی آفتاب و ماهم را

پرنده ای که به نام تو بود از لب من
پرید و برد به همراه خود نگاهم را

رسیده و نرسیده به اوج سوزاندی
به هرم صاعقه ای بال مرغ آهم را

بهار را به تمامی ندیده غارت کرد
سموم فتنه به ناگه گل و گیاهم را

مسیر خفته چنان در غبار آتش و دود
که گم کند دلم و دیده راه و چاهم را

به هر طریق که رفتم غم تو پیشاپیش
کمین گرفته و بر بسته بود راهم را

تمام عمر به رنج و شکنجه محکومم
که می دهم همه تاوان اشتباهم را

 

 حسین منزوی

 

 

برچسب ها : شهاب زر نکشیدی شب سیاهم را( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-6, | بازديد : 32

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

پر گشودیم و به دیوار قفس ها خوردیم
وه که در حسرت یک بال پریدن مردیم

فدیه واری است به زیر قدم گل، باری
نیمه جانی که ز چنگال خزان در بردیم

مشت حسرت به نوازش نرسیده خشکید
ناتمامیم که در غنچه ی خود پژمردیم

سهم خاکیم لبی از نم مان تر نشده
خود گرفتم می صافیم و گرفتم دُردیم

تا چه آریم به کف وقت درو؟ ما که به خاک
جز تنی خسته و قلبی نگران نسپردیم

خم نکردیم سر سرو به فرمان ستم
گر چه با تیشه ی توفان ز کمر تا خوردیم

زهرخندی که نچید از لب مان دوزخ نیز
آه از این میوه ی تلخی که به بار آوردیم

 


حسین منزوی

برچسب ها : پر گشودیم و به دیوار قفس ها خوردیم( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-5, | بازديد : 31

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

در انتظار تو تا كي سحر شماره كنم؟
ورق ورق شب تقويم كهنه پاره كنم؟

نشانه هاي تو بر چوب خط هفته زنم
كه جمعه بگذرد و شنبه را شماره كنم

براي خواستن خير مطلقي كه تويي
به هر كتاب ز هر باب استخاره كنم

شب و خيال و سراغ تو،باز مي آيم 
كه بهت خانه ي در بسته را نظاره كنم

تو كي ز راه ميايي كه شهر شبزده را
به روشنايي چشمم چراغواره كنم؟

ز ياس هاي تو مشتي بپاشم از سر شوق
به روي آب و قدح را پر از ستاره كنم

هزار بوسه ي از انتظار لك زده را
نثار آن لب خوشخند خوشقواره كنم

هنوز هم غزلم شوكراني است الا
كه از لب تو شكرخندي استعاره كنم

 

 


حسین منزوی

برچسب ها : در انتظار تو تا كي سحر شماره كنم؟(حسین منزوی ) .,

موضوع : اشعارحسین منزوی-5, | بازديد : 52

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

امشب غم تو در دل دیوانه نگنجند 
گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد

تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت 
آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد

بیرون زده ام تا بدرم پرده ی شب را 
کاین نعره ی دیوانه به کاشانه نگنجد

خمخانه بیارید که آن باده که باشد 
در خورد خماریم به پیمانه نگنجد

میخانه ی بی سقف و ستون کو که جز آنجا 
جای دگر این گریه ی مستانه نگنجد

مجنون چه هنر کرد در آن قصه ؟ مرا باش
با طرفه جنونی که به افسانه نگنجد

تا رو به فنایت زدم از حیرت خود پر 
سیمرغم و سیمرغ تو در لانه نگنجد

در چشم منت باد تماشا که جز اینجا 
دیدار تو در هیچ پریخانه نگنجد

دور از تو چنانم که غم غربتم امشب 
حتی به غزل های غریبانه نگنجد


حسین منزوی

برچسب ها : امشب غم تو در دل دیوانه نگنجند ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-5, | بازديد : 36

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من 
که جز ملال نصیبی نمیبرید از من

زمین سوخته ام نا امید و بی برکت 
که جز مراتع نفرت نمی چرید از من

عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز 
در انتظار نفس های دیگرید از من

خزان به قیمت جان جار می زنید اما 
بهار را به پشیزی نمی خرید از من

شما هر اینه ، ایینه اید و من همه آه 
عجیب نیست کز اینسان مکدّرید از من

نه در تبرّی من نیز بیم رسوایی است 
به لب مباد که نامی بیاورید از من

اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من

چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست ؟
شما که قاصد صد شانه بر سرید از من

برایتان چه بگویم زیاده بانوی من 
شما که با غم من آشناترید از من

 

 

حسین منزوی

برچسب ها : مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-5, | بازديد : 71

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی
بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تویی

تمام طول خط از نقطه ی که پر شده است 
از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی

ضمیر ها بدل اسم اعظم اند همه 
از او و ما که منم تا من و شما که تویی

تویی جواب سوال قدیم بود و نبود 
چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی

به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن 
قدیم تازه و بی مرز بسته تا که تویی

به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم 
از این سفر همه پایان آن خوشا که تویی

جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا 
کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی

نهادم اینه ای پیش روی اینه ات 
جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی

تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای 
نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی

 

حسین منزوی

 

برچسب ها : چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-5, | بازديد : 34

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

ای چشم هات، مطلع زیباترین غزل!
با این غزل، تغزل من نیز مبتذل

شهدی که از لب گل سرخ تو می مکم
در استحاله جای عسل، می شود غزل

شیرینکم!به چشم و به لب خوانده ای مرا
تا دل سوی کدام کشد قند یا عسل؟

ای از همه اصیل تر و بی بدیل تر
وی هر چه اصل چون به قیاست رسد بدل

پر شد ز بی زمان تو، در داستان عشق
هر فاصله که تا به ابد بود، از ازل

انگار با تمام جهان وصل می شوم
در لحظه ای که می کِشَمت تنگ در بغل

من در بهشتِ حتم گناهم، مرا چه کار
با وعده ی ثواب و بهشتان محتمل؟

 

 


حسین منزوی

برچسب ها : ای چشم هات، مطلع زیباترین غزل! ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-5, | بازديد : 35