تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( حسین منزوی )
پیچک ( حسین منزوی )
شعر و ادب پارسی



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

الا زنی که صدایی ـ فقط صدا ـ ای زن!
صدای با دل و جان من آشنا، ای زن!

من از تو نام تو را خواستم، غروب آری
که تا به نام بخوانم شبی تو را، ای زن!

تو هیچ نام نداری به ذهن من، ناچار
به نام عشق تو را می زنم صدا، ای زن!


حسین منزوی

برچسب ها : الا زنی که صدایی ـ فقط صدا ـ ای زن! ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-5, | بازديد : 36

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

من نیستم این که اینجاست، این «من» که تنهاست
من بی تو هیچم، تو هرجا که باشی «من» انجاست

این جا سراغ تو را، از که باید بگیرم؟
این جا که بیگانگی، عادت آشناهاست

وقتی که برگردم از فصل تنهایی خود
دیدار تو برگ زرین فصل تماشاست

روزی که «ما» می شویم از تفاهم، «من» و «تو»
آن روز زیباترین روز روزان دنیاست

ما می توانیم از خاک باران بسازیم
تا معجز برتر عشق در چنته ی ماست

حس می کنم زندگی با همه زشتی خود
وقتی تو هستی کنار من ای دوست ! زیباست

ناپاکی خاک با پاکی ات بر نتابد
تا اب ابی ست پاکیزگی اصل دریاست

شعر من ارزانی ات باد امشب که یادت
پیشانی دفترم را به نام تو آراست


حسین منزوی

 

برچسب ها : من نیستم این که اینجاست، ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-5, | بازديد : 32

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

چشمان تو که از هیجان گریه می کنند 
در من هزار چشم نهان گریه می کنند

نفرین به شعر هایم اگر چشم های تو
اینگونه از شنیدنشان، گریه می کنند

شاید که آگهند ز پایان ماجرا
شاید برای هر دومان گریه می کنند!

بانوی من! چگونه تسلایتان دهم؟
چون چشم های باورتان گریه می کنند

پر کرده کیسه های خود از بغض رودها
چون ابرهای خیس خزان گریه می کنند

وقتی تو گریه می کنی ای دوست! در دلم
انگار ابر های جهان گریه می کنند

انگار با تو، بار دگر، خواهران من
در ماتم برادرشان گریه می کنند

در ماتم هزار گل ارغوان مگر
با هم هزار سرو جوان گریه می کنند

انگار عاشقانه ترین خاطرات من
همراه با تو مویه کنان گریه می کنند

حس میکنم که گریه فقط گریه ی تو نیست
همراه تو زمین و زمان گریه می کنند

 


حسین منزوی

 

برچسب ها : چشمان تو که از هیجان گریه می کنند ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-5, | بازديد : 29

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

نوبت آمد، می نوازد نوبتی ناقوس مان
تا بگیرد رودهامان، راه اقیانوس مان

آذرخشی بود و غرید و درخشید و گذشت
بانگ نوشانوش مان و برق بوسابوس مان

ما نشان خود رقم بر دفتر دل ها زدیم
آشنایی نام مان و عاشقی ناموس مان

چشم های کینه ور هم، معنی دیگر نیافت
ز ابتدا تا انتها، جز مهر، در قاموس مان

عشق مان چتری گشود و بست و رفت و مانده است
لای دفترهای عاشق ها، پر طاووس مان

کشته می شد باز از باد اجل، حتا اگر
شعله ی خورشید روشن بود، در فانوس مان

کرد بخل سرنوشت از نوش دارویی دریغ
فرصت ماندن نداد این بار هم، کاووس مان

یک به یک یاران غار از دست رفتند و هنوز
حکم می راند به مرگ آباد، دقیانوس مان

قصه ی گنگ و کر و ما و جهان می بود، اگر
از قفس می شد رها هم ناله ی محبوس مان

گیرم این رویای آخر، ساحت آرامش است
کو، ولی یارای خواب از وحشت کابوس مان؟

«قافیه زنگ کلام است‌» *، آری اکنون، بشنوید:
زنگ حسرت می زند در قافیه، افسوس مان

 

حسین منزوی

برچسب ها : نوبت آمد، می نوازد نوبتی ناقوس مان( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-5, | بازديد : 37

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


صبح است و گل در آینه بیدار می شود
خورشید در نگاه تو، تکرار می شود

مردی که روی سینه ی عشق تو خفته بود
با دست های عشق تو، بیدار می شود

پر می کنی پیاله ی من از عصیر و باز
جانم پر از عصاره ی ایثار می شود

در کارش از تو این همه باور ستودنی است
این جا که عشق این همه انکار می شود

تا باد، دست غارت عشقت گشاده باد
وقتی غمم به سینه تلنبار می شود

در بازی مداوم انگشت های تو
تکثیر می شود گل و بسیار می شود

خورشید نیز می شکند در نگاه تو،
وقتی که آن ستاره پدیدار می شود

حس می کنم بهار تو را در خزان تو
گاهی که بوسه های تو رگبار می شود

تا بار "من" گران ننشیند به دوش جان
از هر چه غیر توست سبکبار می شود

 

حسین منزوی

 

برچسب ها : صبح است و گل در آینه بیدار می شود ( حسین منزوی ) .,

موضوع : اشعارحسین منزوی-4 , | بازديد : 36

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

به جستجوی تو از شب، گذشته آمده­ام
هزار باديه را در نوشته آمده­ام

قدم قدم همه نام تو را، به ناخن و خون
به شاخه­های درختان، نوشته آمده­ام

به بویه­ی بر و بوم هميشه آبادت
ز هفت خان خرابه گذشته آمده­ام

دلاورانه، هزاران هزار جادو را
به تیغ معجزه­ی عشق، کشته آمده­ام 

هزار وادی را، دره دره رد شده­ام
هزار باديه را، پشته پشته آمده­ام

ملول ديو و ددم با چراغ دل در کف
به جستجوی تو ، -انسان­ فرشته- آمده­ام

 

حسین منزوی

برچسب ها : به جستجوی تو از شب، گذشته آمده­ام( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-4 , | بازديد : 71

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


شب دیر پای سردم، تو بگوی تا سر آیم
سحری چو آفتابی، ز درون خود، بر آیم

تو مبین که خاکم از، خستگی و شکستگی ها
تو بخواه تا به سویت، ز هوا سبک تر آیم

همه تلخی است جانم، تو مخواه تلخ کامم
تو بخوان که بشکنم جام و به خوان شکّر آیم

من اگر برای سیبی، ز بهشت رانده گشتم
به هوای سیبت اکنون، به بهشت دیگر آیم

تب با تو بودن آن سان، زده آتشم به ارکان
که زگرمی ام بسوزی، من اگر به بستر آیم

غزلی چنین، غزالا! که فرستم از برایت
صله ی غزل، تو حالا، چه فرستی از برایم؟

صله ی غزل به آیین، نه که بوسه است و بالین؟
نه که بار خاص باید، بدهی و من در آیم؟

تو بخوان مرا و از دوری منزلم مترسان
که من این ره ار تو باشی به سرای، با سر آیم.

 

حسین منزوی

برچسب ها : شب دیر پای سردم، تو بگوی تا سر آیم ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-4 , | بازديد : 34

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

آیا چه دیدی آن شب در قتلگاه یاران؟ 
چشم درشت خونین،ای ماه سوگواران!

از خاک بر جبینت خورشیدها شَتک زد
آندم که داد ظلمت فرمان تیر باران

رعنا و ایستاده،جان ها به کف نهاده،
رفتند و مانده بر جا ما خیل شرمساران

ای یار،ای نگارین!پا تا سر تو خونین!
ای خوش ترین طلیعه از صبح شب شماران!

داغ تو ماندگار است،چندانکه یادگار است،
از خون هزار لاله بر بیرق بهاران

یادت اگرچه خاموش،کی می شود فراموش؟
نامت کتیبه ای شد بر سنگ روزگاران 

هر عاشقی که جان داد،در باغ سروی افتاد،
برخاک و سرخ تر شد خوناب جوی باران

سهلش مگیر چونین،این سیب های خونین
هر یک سری بریده است بر دار شاخساران

باران فرو نشسته است اما هنوز در باغ
خون چکه چکه ریزد ازپنچه ی چناران

باران خون و خنجر،گفتی و شد مکرر
شاعر خموش دیگر! (باران مگو،بباران!)

 

 حسین منزوی

برچسب ها : آیا چه دیدی آن شب در قتلگاه یاران؟ ( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-4 , | بازديد : 55

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 
رنج گرانم را به صحرا میدهم، صحرا نمی گیرد
اشک روانم را به دریا می دهم دریا نمی گیرد

تا در کجا بتکانم از دامان دل این سنگ سنگین را
دلتنگیم ای دوست! بی تو در جهانی جا نمی گیرد

با سنگ ها می گویم آن رازی که باید با تو می گفتم
سنگین دلا، دستت چرا دستی از این تنها نمی گیرد؟

ای تو پرستارشبان تلخ بیماریم! بیمارم
عشقت چرا نبض پریشان حیاتم را نمی گیرد؟
 
بی هر که و هر چیز آری! بی تو اما ، نه ! که این مطرود،
دل از بهشت خلد می گیرد دل از حوا نمی گیرد

می آیم و جانم به کف وین پرسشم بر لب که آیا دوست،
می گیرد از من تحفه ی ناقابلم را یا نمی گیرد؟

آیا گذشتند آن شبان بوسه وبیداری و بستر؟
دیگر سراغی خواهش جسمت از آن شب ها نمی گیرد؟

دیگر غزل از عشق من بر آسمان ها سر نمی ساید؟
 یعنی که دیگر کار عشق از حسن تو بالا نمی گیرد؟

هر سوکه می بینم همه یاس است و سوی تو همه امید
وین نخل پژمرده مگر در آفتابت پا نمی گیرد؟

 

 حسین منزوی

 

برچسب ها : رنج گرانم را به صحرا میدهم، صحرا نمی گیرد( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-4 , | بازديد : 39

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

 

شود تا ظلمتم از بازي چشمت چراغاني
مرا درياب ، اي خورشيد در چشم تو زنداني !

خوش آن روزي كه بينم باغ خشك آرزويم را
به جادوي بهار خنده هايت مي شكوفاني

بهار از رشك گل هاي شكرخند تو خواهد مرد
كه تنها بر لب نوش تو مي زيبد ، گل افشاني

شراب چشم هاي تو مرا خواهد گرفت از من
اگر پيمانه اي از آن به چشمانم بنوشاني

يقين دارم كه در وصف شكرخندت فرو ماند
سخن ها برلب «سعدي» قلم ها در كف «ماني»

نظر بازي نزيبد از تو با هر كس كه مي بيني
اميد من ! چرا قدر نگاهت را نمي داني؟


حسین منزوی

برچسب ها : شود تا ظلمتم از بازي چشمت چراغاني( حسین منزوی ),

موضوع : اشعارحسین منزوی-4 , | بازديد : 58