تبلیغات اینترنتیclose
شعر نو :حسین منزوی -1
پیچک ( حسین منزوی )
شعر و ادب پارسی



 

-1
نام تو را نمی­دانم.
آری،
اما می­دانم.

گل ها اگر که
نام تو را
می­دانستند،
نسل بهار از این­سان
رو سوی انقراض،
نمی­رفت


حسین منزوی


تو و کوهستان

**
تو مثل شب در کوهستان،اصیل و گیرایی.
تو مثل کوهستان در شب،والایی.
و عطر تو اکنون،
تمام شب را،آکنده است.
و نام تو،اکنون طنین تمام صداهاست،
در کوهستان،
ـ طنین تمام صداها ـ
گویی که می روی با رود،
ـ رود بزرگ ـ
از دره،گویی رها هستی
با آبشاران کوچک،در شب.
و تکیه داده­ ای،
به صخره ­ها،به بالش غرور.
و رفته ­ای با آتش،تا اوج.
حتا،گویی حلول کرده­ ای،
با روح پر صلابت شب،
در انزوایِ سالمِ کوهستان.
دور از چراغ هایِ کاذبِ شهر.
دور از هیاهو،از آسمان چراغان،
بانگ سماعِ ستارگان،می­آمد،
که ما،نام تو را،
مانند راز مشترک،
در میانه نهادیم:
من با باد
باد با صخره
صخره با من،من با ....
و شب،سرشار از تسلسلِ نامت،
تا آستان صبح،سفر می­کرد.


...حسین منزوی.

 

 

همسایه روی مهتابی بود
**
شب در کدام لحظه ی خود بود
وقتی که آن ستاره ی دنباله ­دار،
بر بام ما گذشت؟


می دانستیم،
می­آید
می­دانستیم
در لحظه ­ای مشعشع و تاریخی

او،
ـ آن نبوغ نورانی،
کحل الشفای دیده­ ی بیماران ـ
بر ما،
گذار خواهد داشت


تا یک شب از تداوم بیداری
در مهتابی
همسایه بانگ زد:

« آنک !

چشم و چراغ منتظران،
مسافر موعود
بر اسب راهواره­ ی زرینش،
آنک !»
و ما شکستگان غم­انگیز
که زیر سقف غفلت­ مان
با خواب سالیان

می­جنگیدیم
وقتی که افتان،
خیزان،

خود را به روی بام رساندیم
در آسمان خالی
حتی شراره­ای کوچک نیز
خطی سفید رسم نمی­کرد

مایوسانه
بر گشتیم
تا باز
در انتظار لحظه­ ی قدر،
دفعه­ های ظلمت را
بشماریم

و بانگ شادمانی همسایه
از مهتابی
می آمد

 

 

...حسین منزوی.

 

تغزلی در باران
***

یک شب هوای گریه
یک شب هوای فریاد
امشب دلم ، هوای تو را کرده است

فوج اثیری درناها
در باران
شعری مهاجر است
که می­گذرد

و آن صدای زمزمه ­وار
که لحظه لحظه ،
به من،

نزدیک می­شود،
آهنگ بال بال شعرم
شعرم هوای نشستن دارد.

شب را

تا صبح

مهمان کوچه­ های بارانی
خواهم بود
و برگ برگ دفتر غمگینم را
در باران
خواهم شست

آن گاه شعر تازه­ام را
ـ که شعر شعرهایم خواهد بود ـ
با دست­های شاعرانه­ ی تو،
بر دفتری که خالی است
خواهم نوشت

ای نام تو تغزل دیرینم،
در باران!

یک شب هوای گریه
یک شب هوای فریاد
امشب دلم هوای تو را کرده است.

 

 

...حسین منزوی.

 

میدان
**

وقتی کمان مغربی ساعت،
سرخی زد
مردی درون دایره­ی مسدود
سرگردان بود

اشباح از حواشی میدان،
جوشیدند
و اسب­ های سیمانی
با شیهه­ های خاموش
روی دو پای خویش،

خروشیدند
خورشیدهای کاذب،
گل کرد.
فواره­ های سرخ

سبز،
نارنجی،
شلیک شد

و مرد با خود اندیشید:
آیا غبار خستگی را،
از دل­ها،

این آب­های رنگین،
خواهند شست؟

 

...حسین منزوی.

 


روستایی
**

همسفر با گلّه­ ی پروانه ­ها
ـ کاروان ترمه ­های شرق ـ
پیش می­رانیم با «ازنا»

که گسترده است،
بستر سنگین ناآرامی­اش را
زیر تپه­ ها ی کوچک «میلون»


«تخته کوه» انگار
در هجوم گله دیوان فولادین
قد علم کرده است
تا بکارت را،

برای دختران خود
نگه دارد

خانه­ های قهوه ­ای رنگ مطبَّق
کوچه­ های سربی باریک
رنگ باز آسمان،
رنگ زمینه

و نسیم بدرقه پربار
از سرود دختران آن سوی پل
که به عطر تند سنجدهای صحرایی

گره خورده است
روستای آسمان صاف آبی !
روزهای آفتابی!

روستای هفته پیوستن من،
با تبار سبز برگ!
هفته بی خویشی من
در سکوت استوار کوه!

ذهنم اکنون پرشده است از تو:
صورت پیشانی پرچین پیرانت
ـ هر شیاری مرثیت­ خوان شکوهی خواب رفته ـ
صورت چشمان مغرور و درشت دخترانت
ـ هر نگاهی راوی شعری نگفته ـ
صورت دستان خشک و زخمناک شیر مردانت

ـ هر ترک خفتن گه زجری نهفته ـ
ذهنم اکنون پر شده تصویر در تصویر
از تو و از یادگاری­ های رنگینت

آن طرف،
در انتهای ارتباط چوبی پل
لختی از فرسایش ره
خواهم آسود

آن طرف با یک شقایق
آب خواهم خورد
از چشمه
آن طرف­ تر

آخرین عصرانه­ ی صحرایی­ام را
بخش خواهم کرد
با قناری­ های صحراگرد

آن طرف­تر،
با مترسک­ ها
ـ پاسداران بهار باغ­ها

بدرود خواهم گفت
آن طرف­تر ...

و در آغاز سراشیب به سوی شهر
و در مدیح چشمه­ های روشن زاینده­ی تو
باغ­های پر گل آکنده­ی تو
آخرین آواز کوهستانی­ ام را
باد خوهم داد

و سقوط خویش را آغاز خواهم کرد
تا حضیض برزخ شهری


...حسین منزوی.

 

هراس
**

در سینه­ی تغزلی من
اینک هزار چشمه غزل
هرچشمه با هزار زمزمه ­ی راکد،
زندانی است.
با من بگو،

چگونه،
شط غنای مضطربم را
سالم عبور دهم
تا تو

با ازدحام این همه شن­زار و
شوره­زار،
ای دریا!

 

...حسین منزوی.

 

روشن
**

دشت شبیخون خورده ­ی زخمی
در ذهن متروک قبایل
یاد مصیبت­ های خود را
زنده می­دارد
با دیرک هر خیمه ­ی صد چاک
تشویش خاکستر شدن،

برپاست.
و بوی لاشه در دماغ خاک ،
پیچیده است.

دیگر سواری بر نمی­ افروزد اینجا
یال بلند مرکبش را،
بر بلندی­های سرسبز بشارت
و گاه اگر خیزد غباری ،
در نظر گاهی

از خیره تاز نی سواران است و دیگر هیچ
و آسمان برده است از خاطر
کاین دشت ، روز و روزگاری
مردآوری بوده است
آزاد و سرسبز
و در گمان آسمان این دشت
غیر از مرده­ای،
نیست

اما من این خار غریب از دودمان خویش
رسته در این گودال بیغوله،
نبض علیل مادرم را،

حس می­کنم در ریش­های خویش و
می­دانم
کاین دشت را،

خون امیدی دور
تا سال­های دیر
با معجزه خود زنده خواهد شد
خون امید رجعت مردی
که خیل نامردان هنوز از هیبت نامش
چون بید می­لرزند،
بر خویش
و فوج مغلوبان مظلوم
از شوکت نام همایونش
نیروی ماندن توشه می­گیرند.

خاران دیرین،
ـ این صبوران بیابانی ـ
او را هنوز
چون آیه­ای در باد می­خوانند:
«در دشت مردی بود
که چون سوار مرکبش می­شد
نسیم از تاختن می­ماند

در دشت مردی بود
که مردها و اسب­ها را
دوست می­داشت ،
و عشق خود
ـ آن یاور و یار « نگار» ین ـ را
مانند عیّاران افسانه،

بر اسب می­دزدید.
در دشت مردی بود
که می­تواند بازگردد
و اولین حرف قیامت را، به روی خاک بنویسد
در دشت مردی بود؟

نه !
در دشت مردی است.»

خاران دیرین
باز می­خوانند و
می­مانند
اما دل من،
نبض پریشان هراسش را،
بر سینه­ی من طبل می­کوبد
کای شهسوار پردل بالا بلند دشت!
کی باز خواهی گشت؟
آیا نمی­دانی،
بعد از توچشمان عزیزانت
تسبیح دست نانجیبان شد
و خواهرانت را
به شهوت شب­های دیوان تحفه بردند
مردان عاشق،
بعد از تو دیگر

سازشان را
هیمه کردند
و دختران آوازشان را
بال و پر چیدند
بعد از تو قط خوردند
انگشتان سرسبز شهامت
و رودهای صافی مسموم
در مرگ خوبان ، متهم گشتند
آیا نمی­دانی،

با چندمین سالی که می­پوسد،
از انتظار رجعت تو
شمشیرهای آرزومند قبیله نیز
در جلد چرکین تقاعد
پوسید و پاشید و
فرو ریخت؟
برخیز و خود را،

از غبار سالیان ،
بتکان.
برخیز و شمشیر،
از فترت دیوار، برگیر
گفتند و می­گویند ،
نعل از پای اسبت کنده­ای،
اما چگونه

اسب تو بی­نعل؟
اسب تو بی­مرد؟
آیا صف چشم انتظاران را،
چه خواهی کرد؟
برخیز و زین بگذار اسبت را،
برخیز و برگرد!

هستی و می­دانم که هستی
یک دست طرحت را،
هرشب به روی صفحه ­ی شن،
می­نشاند
و یک صدا هر روز
نام تورا،

در باد می­خواند.
آن دست را گر می­توانستم بگیرم،
شاید صدا می­گفت
باد از کدامین انزوای دور
نام تو را،

با خویش می­آرد
هستی و می­دانم که هستی
مرگ تو باور کردنی نیست
خواب تو،

حتا،
خواب تو باور کردنی نیست.
در ذهن من عینیتی سخت و شگفت­ انگیز دارد،
مردی که با یک دست شمشیر
با دست دیگر ساز می­زد
و آن شیهه

ـ آن تحریر پاک موج گستر ـ
که گاه­گاهی،
غمناکی بی­مرد صحرا را،
می­آکند

از بوی مرد و
بوی شمشیر،
آن شیهه تنها می­تواند،
شیهه­ی اسب تو،
باشد.
ای روشن!
ای روشن­ترین روز اساطیری!
وقتی چراغ تو نمی­سوزد
خفاش­ ها،
مردان میدان­اند


مرد سفرهای همیشه فاتحانه!
دیگر کدامین سرزمین مانده است؟
تا پشت مردی را،
از پهلوانانش،
بر خاک مالی، مرد مردانه
و دخترانش گل برافشانند،
بر مقدم تو،
عاشقانه
آیا سفر بس نیست، دیگر؟

من می­شناسم

فرزند خوب و مهربان دشت را،
من می­شناسم

من خوب می­دانم
که پاس خواهی داشت،
خاکت را و

ایلت را

من خوب می­دانم
در مطلع یک روز
از شرق مادر،

شرق زاینده

برگرده­ی اسب سیاهت، باز خواهی گشت.
خورشید بر پیشانی اسبت،
چون گوهری،

خواهد درخشید
و رستگاری را،
اسب سیاهت
چون غباری،
از دل صحرا،
برخواهد انگیخت.
من خوب می­دانم که روزی،
باز خواهی گشت

اما زبانم لال!
روزی اگر برگردی و نعش عزیزانت
بر دست صحرا ، مانده باشد؟
حتا، ...

اگر، ...
آه!

می­ترسم این گونه که مردان می­شکیبند،
وین­سان که دیوان می­شتابند
تا باز گردی،

دیر باشد.
و خیمه ­ها یک سر بسوزند
و دشت چندان پیر گردد
که هیچ امیدی
حتا امید بازگشت تو،
او را دوباره

تا جوانی،
بر نگرداند.

تا بازگردی، بیم دارم،
تا مردمانی را ببینی
که جای گل

در مقدمت
گل میخ،

می­ریزند.
و سرزمینی را ببینی،
که واژه­ها در آن

چنان از اعتبار،
افتاده باشند

که زیر پای اسب خسرو،
با تیشه­ی فرهاد،

شیرین،
شقه گردد

و گیسوی آزاد لیلا،
بر پای صحرا گرد مجنون،
زنجیر باشد
می­ترسم ، ای چشم و چراغ طایفه!
ای خون سرخ معجزه، در باز