تبلیغات اینترنتیclose
شعر نو :حسین منزوی -10
پیچک ( حسین منزوی )
شعر و ادب پارسی



 

دغدغه
**

چه دغدغه است که
نمی­گذارد
چایی­ات را
با قرص خورشید
شیرین کنی؟

که نمی­گذارد
کاری به کار هم
نداشته باشیم
لیوانت

شبنم ش را
مزه مزه کند و

تو
فیلم را
برگردانی و
خواب دیشبت را
دوباره

ببینی؟
آرام باش، پسر!
با دغدغه­ ی تو
چیزی
عوض نخواهد شد
و اسب آهنی، سرانجام
خطوط موازی را

در بی نهایت
رها خواهد کرد
چرا کاری می­کنی
که رنگ­ها
یک­دیگر را
به نام
صدا نزنند؟
نمی­بینی که
نسیم

از کنار ناخن شکست ه­ات
با مشت بسته
می­گذرد،
و سهم تو را
از بوی علف تازه
به بغل دستی­ات
می­دهد
تا کنار پنجره­ ی باز
آنقدر بلند بروید که
واسطه ­ی باران و شبنم
باشد
نگاهش کن!
که چه بی لکنت
بلوغ گندم­زار باکره را

برای داس­های فحل
بی تابی خمره ­های خالی را
برای انگورهای قرمز

و پرخاش مسافران گنگ را
برای تو
ترجمه می­کند
وقتی نمی­توانی
هم مسافر باشی
هم سوزنبان
بهتر است

قطاررا
دلتنگ نکنی
و بگذاری بی­دغدغه
راهش را برود

و سهم همه ­ی ما را
از افق­ ها
بگیرد


حسین منزوی

 

در ایستگاه مه­ آلود
**

مشایعتی
در کار نیست
درختان منجمد
با بلور اشک­ها
که هم چون زمان
در هزار چشم کهربایی
متوقف شده­اند
بی لبخندی و
تکان دادن دستی

تنها برای تشییع جنازه
صف کشیده­اند.
هماهنگی نور و صدا و
فصل و
ساعت
در آرایش صحنه­ ای که

نوحه خوانی باد و
کافور افشانی برف
کاملش می­کند
و قواره ­ی ی کفن
از چلوار سفید را
برای مرده­ی ی که
پیش از آفتاب
از خواب
بر می­خیزد
تا از تشییع جنازه ­ی خود
باز نماند

تابوتی روی ریل­ها
ومسافری که سفر را
برادر زندگی
و خواهر مرگ
می­داند
آه !
چه ایستگاه مه­ آلودی است
برویم!


حسین منزوی

 


خطاب
**

شجره نامه ­ات
را
برگ به برگ
خوانده ­ام
تا
تو
از هیچ خار بوته ­یی
در این بیابان
اصیل­ تر
نبوده باشی
چرا فکر می­کنی ابر
پیش از باران
ساعت را

باید از چتر تو
بپرسد؟
و ریشه
پیش از مکیدن خاک
ازتیشه ­ی تو،
اجازه بگیرد؟
باغ را
که پشت قباله­ ی تو
نینداخته اند
مزد دارکوب­ها را
که از حساب تو
نمی­پردازند

پس

پیش از آن که ساعت قناری
روی عقربه ­ی صفر
از کار بیفتد
دستت را

از گلوی گل
بردار

 

حسین منزوی


با این همه
**

از هر خیالی که
بنفشه ­یی
سر می­زند
زندگی ­ام را
برگ برگ
روی میز
می­چینم

خدا نگه­دار عمرهای کاغذی !
که بقای با شکوه ­تان
به بازیگوشیِ کبریت و انگشتی
بسته است
با این همه
خاکسترم را

روی مزارعی بپاشید
که از یاد دیم و دانه و داس
رفته باشند
از کجا که گنجشک­های خشک شده
در طاقچه ­ها،
دوباره
نخوانند؟

از کجا که هیمه­ های زمستانی
در کوره­ها
دوباره
سبز نشوند؟
از کجا که
من
دوباره
باز نگردم؟


حسین منزوی

 


نیروانا
**


آمدنت آمیزه­ ی خزیدن و
پرواز است
تا سیب
روی هوا
معلق بماند
و غار و غریزه
در رویای کام جویی
یگانه شوند
در بی وزنی نامی نداریم
جز مردی و زنی
دو ساقه نیلوفریم
در هم گره می­خوریم و
گل می­دهیم


حسین منزوی


روزها، همه...
**

هر صبح
آفتاب
از نخستین برگ شناسنامه ­ی تو
سر می­زند
تقویم
زیر پای تو
ورق می­خورد
نه تو
در میان تقویم
چه فرقی می­کند که روز
چهاردهم فروردین
پنجم تیر
و
هشتم مرداد
باشد یا نباشد
حتا بیست و پنجم شهریور نیز
روز تولد تو نیست
روزها
همه
از آن تو!
ای که تمام مادران جهان را
تو زاده ای!

 

حسین منزوی


بی وزنی
**

شنا کنان
به جست و جو
در خلاء
رها شدم
در بی وزنی
تنها صدایی که می­شنوم
از آواز باد و
پرواز

روزنامه ­ای است
که با سیاه ­ترین حروف
مرگ درشت
بر اوراقش
رقم خورده است
در جهانی از این دست مرده
با خیابان­هایی متروک و
خانه­ هایی خالی

کجا می­توان به باغی رسید
و به نیمکتی که
پدرِ پدرِ پدرم
آن­جا
در انتظار من
نشسته باشد؟

 

حسین منزوی

 

وزن (1)

**

چه وزنی دارد
شب؟
از پا نمی­نشینم
تا مصراعی از سکوت و
مصراعی از هیاهو نگیرم و
در غریب­ترین بحری که
زمین و آسمان
به یاد دارند

بازش نسرایم
گذر کند شبانه ­ی شهریور آیا
برای شعرم وزن مناسبی است؟
یا ضربان تند دندان­هایی که
از شدت سرما
به هم می­خورند؟

 

حسین منزوی

 

 

 

وزن (2)

**


چایی فروش سر میدان
نخستین واژه ­ی من است و
واژه­ ی دیگر
پیرمردی که می­گوید
برای آن که تعادلش به هم بخورد
کیف پولش را
از زیر بغلش
زده­اند

تعریف­ های قدیمی ، از وزن
به درد شب
نمی­خورند
پرسه ­ها
وزن مخصوص خود را
دارند
شبگردی ، خود را
با دم­سردی و هم­دردی
قافیه می­کند
اما،
تنها
این هق هق هراسیده می­داند
که شعر امشبم
چه آرایشی
به خود خواهد گرفت


حسین منزوی

 

وزن (3)
**

می­توانی
خود را
فریب بدهی که

خوش کرده­ای
شبی را مهمان سبزه ­ها باشی
هیاهوی ماشین­های مسافر کش اگر
رویایت را
شخم نزنند و

نور افکن­های روبه ­رو
در چشم­هایت
منفجر نشوند
می­توانی بگویی
کلافه ­ی گرمای شب شهریور
بستر به هوای آزاد آورده­ای

اگر پیرمرد
با خاکستر موهایش
در زیر ملافه ­ی روزنامه ­یی
از سرما، مچاله نشده باشد و

در ستون خبرهای روزنامه اگر
سوداگران خواب آلود
میلیون­ها
روی انداز ارغوانی را
به آفریقا
صادر نکرده باشند

تا برای آن­ها که از سرما
خواب­شان نمی­برد
با حروف شصت سیاه
گرمای استوایی
وارد کنند


حسین منزوی

 

برداشت از : http://www.hosseinmonzavi.blogfa.com/cat-33.aspx