تبلیغات اینترنتیclose
طلسم: حسین منزوی
پیچک ( حسین منزوی )
شعر و ادب پارسی



 


طلسم
**
باز آن پرنده،
آن شبح خوابگرد

آمد

حریم خلوت خوابم را
آشفت،

می­آمد و نمی­ماند

پر می­زد و فرود نمی­آمد
گفتم : پرنده ! آه پرنده!
من چشم­ های سبز ندارم
و آن باغ­ها که بار زمرد دارند
شاید هنوز در رحم خاک
چشم انتظار بارانند
شاید ـ کسی چه می­داند ـ شاید نیز
صدها هزار سال از این پیش­تر
گل کرده ­اند و
زیسته­ اند و
پژمرده ­اند

گفتم : پرنده ! آه پرنده !
چشمان شب گرفته ­ام را

آزاد کن
می­خواهم آن ستاره­ی زرین را
در قاب آسمانی­اش
مثل همیشه تماشا کنم
گفتم، ولی پرنده هنوز
پر می­زد و فرود نمی­آمد


من، دست پیش بردم
تا بال­ های بی­آرامش را
از روی آفتاب

به یک سو زنم
اما
پرنده دیدم
تکثیر می­شود
و رنگ بال بال بنفشش
دیدم تمام آسمانم را
پر می­کند

ای کاش یک نفر
با آن پرنده می­گفت
من چشم­ های سبز ندارم
تا آن سوار بال افشان
ـ در هیات هزار پرنده
پیوسته در حواشی خوابم

سرگردان ـ
می­رفت
یا
فرود
می­آمد.

 

 

...حسين منزوی.