تبلیغات اینترنتیclose
شعر نو :حسین منزوی -3
پیچک ( حسین منزوی )
شعر و ادب پارسی




بشارت

**
سرسلامتی به سیمین خانم دانشور

بانوی سیاه پوش!
بانو جان!

سر برکن از این شب سیاووشان
آن­جای آنک: زمرّدی جوشان
ـ جنگل ـ شده گاهواره ­ی خورشید
در خانه­ ات آن درخت بالیده است
و سایه فکنده بر خیابان­ها
و سایه او بزرگ خواهد شد
چندان که تمام شهر جنگل گردد
در تاریخی که خون به دل دارد
از مردانی کم از مخنث­ ها
اکنون جنگل چه نقطه ­ی عطفی است

بانو! بانو! سرت سلامت باد
از من باری تو را بشارت باد
سر برکن، راه صبح نزدیک است
صبحی که در آن جنازه­ هایی را
که این همه روی دست­هایت مانده است·
در چشمه ­یی از سپیده­دم خواهی شست
و پیش تر از به خاک بخشیدن­شان
رو با مشرق ، نماز خواهی کرد

دیری است که طبل هوشیاری را
در شرق بزرگ نوبتی می­کوبد
مردان سپیده ­دم، خیابان­ها را
از خواب قدیم بر می­انگیزند
و باد که آمده است از جنگل
ته مانده­ ی خواب شهر را می­روبد

...حسين منزوی.

 

 

رجعت
**

بر چارچوب قهوه ­ای ماندم
و دل به آبی­ های دورادور
خوش کردم،

با انتظاری مثل عشقم پیر.
انگار می­دانستم این نی
گل می­دهد یک روز

ـ گیرم دیرـ
آن سان که از تقدیر و از مرگ
دانسته بودم کز منت یارای رستن نیست
وگرچه تن دادی به آن تندیس تقدیری
اما دلت را از دلم تاب گسستن نیست

جشن بزرگ بازگشتنت را
هر واژه در شعرم
چراغی است

می­آیی و در رهگذارت
پل بستن رنگین کمان
خوش باد!

شوق تو در من
شوق حلولی زرد و زرین است
در ساقه­ های نارس گندم
گیرم بلوغی این چنین، مرگ است
مرگی چنین خوش باد!

 


...حسين منزوی.

 


درباره ­ی بودا
**
آن گونه مست بودم
در ملتقای الکل و دود
که از تمام دنیا
تنها
دلم
هوای تو را کرده بود
می­گفتم:

این عجیب است
این قدر ناگهانی دل بستن
از من

که بی­ تعارف ، دیری است
زین خیل ورشکسته کسی را
درخورد دل نهادن
پیدا نکرده­ام

تب کرده بود ساعت پاییزی­ام
وقتی نسیم وسوسه ­ام می­کرد
عطری زنانه در نفسش داشت
می­گفتم:

این نسیم ، بی­تردید
آغشته با هوای تن توست
وین جذب ه­ای که راه مرا می­زند
حسی به رنگ پیرهن توست

آن گونه مست بودم
که می­توانستم بی پروا
از خواب نیم شب

بیدارت کنم
تا راز ناگهان مرا
باران و مه بدانند
و می­توانستم
از جوی­ های گل آلود

وضو کنم
و زیر چتربسته­ی باران
رو سوی هرچه هست

نماز بگزارم
آن گونه مست بودم
که می­توانستم
حتا به شحنگان
نام تو را بگویم

ـ آرام و مهربان و صبور ـ
از برگ­های نیلوفر
شولای بی­ نیازی بر تن پیچیده
با پلک­های افتاده
پیشانی درخشان
و گونه­ های رنگ پریده
چونان به « نیروانا»
تانیثی از دوباره­ی بودا
در ملتقای الکل و دود

باری
تصویر تو همیشه­ ترین بود
بانوی شعرهای مه آلود!


...حسين منزوی.

 

 


حتا شکوفه ­ای را ...
**

رنگ غریب گیسویت را
بگذار آفتاب شرابی کند
آن گاه اگر کسی
در سکر گیسوان تو
تردید کرد،
چشمانت
خورشید را که مست است
با غمزه ­ای فصیح
نشان
خواهد داد

خم شو به سوی من
گیسوی خود را بباران
زیباست گیسوانت
مانند بی نیازی آهو
در چارسوق عطاران


خم شو به سوی من
این باد خشمگین
از غارت بهار تو من
برمی­گردد

حتا شکوفه­ ای را
زین باد پس گرفتن

غنیمتی است
بگذار رنگ­ها را
از باد پس بگیریم
آن­گاه

پیراهنی بپوش که دنیا را
در چشم­های عاشق من
آبی کند

و شک مکن که عشق کجایی است
این سیب سرخ شاید
در چشم مه گرفته­ ی تو

خاکستری است
اما
زن بعید !
چه خواهی کرد
با مرد عاشقی که دلش را
این گونه در خلوص
به چشم­های شکاکت
می­ بخشد؟

 

...حسين منزوی.

 

 

 

آبی 1
**

وقتی که پلک­هایت
آن پرده ­های ابریشم
ـ آویزهایی از مژه با او ـ
از آن دریچه ­های دوگانه

بالا می­رود،
آبی است
دنیای من که پشت دریچه است

 

با من سخن بگویید
ای چشم­ها!

با من که بعد از این همه سرگردانی
همزادهایم

دریا و آسمان را
در آبی ملایم تان جسته ­ام
پایان من شوید
من خسته ­ام
از جستن و نیافتن
خسته ام

 


...حسين منزوی.


آبی 2
**

من هرگز آسمان را
زیبا ندیده بودم
از اینسان

چشم تو آسمان را
قابی گرفته است؟
یا آن که آسمان
آیینه­ دار چشم تو گشته است؟


آبی همیشه وسوسه ­ام کرده است
حتا
زان پیش تر که چشمی درمن
«شعر سیاه گویایی» باشد
چشمی
«طلوع آبی دریا» بود

شاید همیشه هر سفر جست و جوی من
انگیزه­اش سراغ تو بوده است
وان آتشی که این همه سال
می­سوخت پشت مه
یک شعله از چراغ تو بوده است


چشمت به رنگ عشق!
روزی که رنگ لبخند، نارنجی است

رنگ ملال ، خاکستری
و رنگ عشق آبی
نیلوفری که چیده­ام از حشمت
چتری بزرگ­تر شده باشد
شاید
تا عشق

در سایه ­اش به ناز بیاساید

 


...حسين منزوی.

 

 


آبی 3
**

چشمت ستاره­اش را
چندان چراغ وسوسه خواهد کرد
تا من به آفتاب بگویم : نه !
بانوی رنگ­های شکوفان!
رنگین کمان!

پل بسته ­ای که عشق
آفاق را

به هم
بردوزد

آفاق را به رنگ تو می­بینم
و چشم­هایت آن سوی مه
همچون چراغ­های دریایی

می­سوزد
مه در میانه رازی است
مه را شعور خاک نمی­داند
باران زبان گنگی دارد
و خاک نیز رازش را
از این همه کنایه نمی­خواند


باید چگونه گفت که عشق
با نام یک فرشته فرود آمده است
تا پاسدار دریاها باشد؟
باید چگونه گفت که بانوی من
چشمش صراحت سخنی است
که در سکوت می­بالد؟
باید چگونه گفت که مه آبی است؟

باران زبان گنگی دارد
اما
دنیا اگر نداند
باری تو

راز مه گرفته ­ی او را
می­دانی
بی­گمان

همزاد آفتابی، باران!
رنگین کمان!


...حسين منزوی.

 

 

 


صبح رحیل
**

در جاده ­های مه که سفر سربی است
این بوی بستر کیست
که در میان پیرهنم
می­وزد؟
من سیب­ های بادکنک­ها را
چیدم
و قلب سرخ ساعت
در نبض بردبار تو،
می­کوبید
ما از گروه مرتاضان نیستیم

درک من از قلمرو تن
درکی صریح و بی­ پرواست
که خون بی قرارترین میوه ­های استوایی را
نوشیده است
شب را ، تمام شب را

بیدار خواب تو
انگشت­های من
می­گشتند
دنبال یک جرقه
که آتش را
روشن کنند
در باز بود و باغ مثلث
با میوه­ ی همیشگی­ اش
اشتهای تند مسافر را
با ماندنی دوباره

وسوسه می­کرد
اما مسافری که درنگش
پوسیدن قدم­ هایش بود
باید که می­گذشت

صبح رحیل
از شانه ­های برفی تو
آغاز شد


...حسين منزوی.

 


وسوسه

**
وقتی

با میوه­ی رسیده­ی لب­هایت
پرهیزم را وسوسه می­کنی
من فکر می­کنم پدرم حق داشت
که «میوه ­ی حرام
همیشه
شیرین­تر است»

 

 

غزلی در راه
**

برای دخترم غزل ـ پیش از تولدش ـ
غزلی دارم در راه که می­ بالد
در حفاظی از خون
غزلی موزون

با وزنی
روز افزون
مطلعی دارد
هم روشن، هم تیره
با دو مصراع معمایی
که گشوده است به فردا
فردا
و فرو بسته به اکنون
اکنون
بیت بعدی را

دو لاله ­ی کوچک
می­سازند
که صدای من و پاییز و بهارم را
انتظارم را
همه را می­شنوند از بیرون
سومین بیتش را
دو هلال کوچک

می­پردازند
ماه بالایی راست
ماه پایینی

وارون
غزلم
شانه ­هایی دارد
آزاد
از قید قافیه و قانون
و چنین است که در فاصله ی ابیاتش
گاه

مصرعی می­ بینی
تنها

بی همتا
مثل گردن متناسب

چو زنخدان موزون
پس از آن بیتی با قاعده ­یی تازه
جمع ده واژه

با

تقطیعی کوتاه و بلند
پنج پنج
در دو مصراع هم اندازه
و از این قاعده ، بیتی دیگر
که به پا خواهد داشت
غزلم را
بر خاک
پر آوازه.

 

...حسين منزوی.

 

 

 

برداشت http://hosseinmonzavi.blogfa.com/cat-30.aspx