تبلیغات اینترنتیclose
شعر نو :حسین منزوی -7
پیچک ( حسین منزوی )
شعر و ادب پارسی




فردا
**

فردا
چقدر
دور است

انگار این مسافر
باید

یک دوره­ ی تمام تاریخی را
طی کند
با قطب یخ ببندد
و روی کوه هی جریانی دریایی

تا آب­های گرم براند
و یک شکاف تازه ­ی غول­آسا را
از استوای خاک

بینبارد

تا تنگه ­ی میان دو دل
تا ترعه ­ی میان دو دریا
فردا
چقدر
دور است!

 

...حسين منزوی.

 

 

آوار
**

ساعت میان کندن و
آکندن
از کار مانده است
دیوار
با شتاب
ترک می­خورد

خاک پناه بخش
در زیر زانوانم
می­لرزد
اندیشه ­ی گریز ندارم
آوار هم
به تجربه
می­ارزد

 

...حسين منزوی.

 

تیغ و ترمه

**

تیغی برهنه داشت
صدایت
فواره­ یی که یک سر و گردن
از دارها بلندتر

می­خواند
وقتی بلند خواند
که تیغه­ ی عتیق

فرود
آمد


آن گاه
گهواره­ های کهنه را
در گورهای تازه

تکان دادی
و همزمان
پروانه را
از پیله ­اش

پراندی
تا ترمه ­های باران خورده را
بر شاخه ­ی گوزن

بیاویزد

مشقم کن
وقتی که عشق را

زیبا

بنویسی
فرقی نمی­کند که قلم
از ساقه های نیلوفر باشد
یا از پر کبوتر

 


...حسين منزوی.

 

 

پرسش ·
**

این جام را به یاد تو می­نوشم
ای مرد در به ­در!
که در هزار میکده­ ی تاریخ
پیمانه برگرفتی، اما
هربار،
هشیار،
بازگشتی

با بردگان در اهرام
سنگ ستم به دوش کشیدی
با حاجیان در احرام
آیینه­یی به دست گرفتی
و گرد خویشتن، چرخیدی
با مادر پریشان
بین صفا و مروه

دویدی
اما به چشمه­ات نرسیدی
شخم کویر
با دست­های خونین آیا
رمزش همین نبود که می­خواستی
هم آب جست و جو بکنی
هم تشنگی را دست آری؟··
پیمانه­ ی تهی
انگار

بیشتر

مستت می­کرد
ای دستیار «ابراهیم»
در برکشیدن سنگ
از خاک
مانند یک نشانی
یک پیغام
با ساکنان افلاک ـ
ای همدم «ابوذر»

در تبعید
همراه حُجر کندی
در کند و بند و زنجیر
و در تمام لحظه ­ها،

با تردید!
ای مرد دربه ­در!
که مثل ماه منقش،

همواره
دل را دو نیمه کردی
با نیمه­یی کنار موسا
از نیل رد شدی
با نیمه ­یی کنار «فرعون»

در آب غوطه خوردی
آیا اگر یهودا نبود
افسانه ­ی «مسیحا»

کامل

بود؟
پیمانه ­ات
که از شک
پر شد

این بار آفتاب
سیب دو پاره ­یی بود
که پاره پاره
از شرق و غرب

طالع می ­شد
و با صلات ظهر
در نیمه ­ی بلندتر آسمان

به هم
می­رسید
«کامو» کنار نیما،
«سقراط» نزد «خیام»
و «نیچه » پیش «زرتشت»
شاید،
ای مرد دربه­در!
شک، ابتدای پرسش
و پرسش ابتدای رسیدن

بود
شاید،
ولی
چگونه

بگویم
آن تیغ آبداری
که مرکب تو را
در نیمه راه، پی کرد
از آستین شک بود؟
یا در کف یقین؟
این جام را به یاد تو می­نوشم
گیرم که چهره ­ات
زان سوی مه

به خوبی
پیدا نیست
اما مگر
این چهره با تمام پریشانی،
زیبا نیست؟

آیا نیست؟
این سرنوشت ماست
می­بینی؟
من هم به شک
به پرسش ...

اکنون به راستی

ای یار!
ای برادر!
ای مرد دربه ­در!
معراج؟

یا
هبوط؟
پرواز؟
یا
سقوط؟

 

 

...حسين منزوی

 

 

کافور و کفن
**

من مثل خلاق المعانی ·
این برف سنگین را که می­بارد
از پنبه بارانی نمی­بینم
خلاق معنی­ های شعر من
سقفی است که با دنده­ های چوبی­اش
ده­ها زمستان را

در برف تاب آورده و
خسته است
و سی چهل گنجشک کز کرده
بر شاخه ­های منجمد
کاوازهاشان نیز یخ بسته است
پندم مده می­دانم آری
یک روز
این برف سنگین آب خواهد شد
و آن درخت کوچک گیلاس
باز از شر و شور بلوغ دیگری بی­تاب خواهد شد

اما که می­داند که سقف پیر
از یک زمستان دگر خواهد گذشت آیا
و باز پا بر جای خواهد ماند؟
اما که می­داند
کزین گنجشک­های نیمه جان آیا
وقتی بهار آمد، کدامین یک
بر شاخه ­ای بار دگر آواز خواهد خواند؟

آری
وقتی صدای مرگ
تنها طنین بی زوال ذهن من باشد
دیگر
نه شیر و
نه شکر

و نه غبار نقره
کاین برف ملال­آور

در شعر مرگ آلوده­ی من
می­تواند
تنها،
تداعی­ های کافور و
کفن باشد


.حسين منزوی

 

 

طلب
**

باز از نهانه­ های طلب می­لرزم
یک بوسه از  میان دهانت
میل مرا
به سوی تو
آواز کرده است
اما

وقتی

هر بوسه ­ی تو تشنه ­ترم می­کند
شاید علاج تشنگی من،
تنها

نوشیدن تمامی آن چشمه است
که از دهان کوچک تو
سر،
باز کرده است.

 

.حسين منزوی


تصویر
**

رعنا و سرفراز
به گونه­ ی سروی قد کشیده، از باغ قالی
دیدگانش،
ـ با عاشق­ترین نگاهی که می­توان داشت ـ
دریغا، اما،
خیره در روبه ­روی خالی.

بازو فکنده به گردن قابی
که من برای همیشه ، در آن مرده­ام
و بازویی دیگر ـ بلا تکلیف ـ
رها شده در امتداد قامتی که منش،
به هزار بوسه بار آورده­ام.
و دهانی چنان بسته ،
که گویی،

جز به گفتن «دوستت می­دارم»
گشوده نخواهد شد
و لبانی چنان که پنداری پس از من
هرگز به بوسه­ای از اینان
ربوده نخواهد شد

آنک : ردی از تیغ آبدار بوسه­ ی من
که گویی تا قیامت
راه هر بوسه­ یی را بر آن دهان خواهد بست.
و بندی از طلسم واره ­ی نام منش بر گلو
که هم پنداری تا قیامت نخواهد شکست.
و گیسوان به بی­قراری،
چنان بر شانه­ هایش فرو افتاده
کز اینان، پنداری

هرگزش ، تاب دوری نیست
و عشق به خود نمایی
چنان در چشم­هایش بی پروا
که انگارش دیگر
تاب مستوری نیست
تماشا،
فرو می­گذارم.
و به تسکین دل بی آرامم
تصویر را

به سختی

بر سینه می­فشارم
در باران
یارای دیدن ندارم.

 

.حسين منزوی

 

 

کشیده قامت من
**

حنجره ­ها، غریبه­اند و
زمزمه ­ها
آشنا
گویی همه با هم
از دالان­های نی پیچ رسیده­اند

دودها
از ستون­های کوچک نور
شانه به شانه
صعود می­کنند
گویی همه با هم
از یک سینه
بیرون زده­اند
کشیده قامت من
آوازی به سینه دارد
هم از آب و
هم از آتش

پک می­زنم
گل­های سرخ

باز
می­شوند

 

.حسين منزوی

 

آفتاب
**

گرد، آن چنان که گویی
نقطه به نقطه
با ماه تمام
مماسش کرده­ای
و گر گرفته از آتش که انگار
شعله به شعله

از تنور دوزخ
اقتباسش کرده­ای
چهره ­ات

حساب آفتابگردان­ های اعصار را
با آفتاب
تسویه می­کند
عجیب نیست، اگر خورشید
جغرافیای مشرق

از مغرب
باز نشناسد
بی تابی­ات فریبی است
یا عشوه یی که
آفتاب مسکین را
در جذبه­ی تماشایت
به سرسام افکنده است

جهان
بی قرار توست


.حسين منزوی

 


دریغا!
**

دریغا فرهاد!
که در بازار
به چار سکه ­ی مسین
سودایش می­کنند و
در غرفه ، شاه و شیرین
با پوزخندی از خنجر
تماشایش می­کنند

ساده دلا فرهادا !
که تیشه و کوهش را
به فریبی
ستاندند و
نامه و خام ه­اش
به کف نهادند

ورنه
در شرمساری این کار و بار
هیچ اگر نه دیگر بار
فرقش را

به تیشه ­ای می­شکافت
و آبروی عشق
باز می­ستاند

دریغا عشق!
بی آبرویا!
که چار سکه ی مسین در کف
چهره به آستین قبای ژنده می­پوشد و
در هیاهوی بازار
با زخم خون چکانش در دل
از دیده­ها،
گم می­شود

 


حسین منزوی

 

برداشت از :http://hosseinmonzavi.blogfa.com/cat-32.aspx