تبلیغات اینترنتیclose
شعر نو :حسین منزوی -8
پیچک ( حسین منزوی )
شعر و ادب پارسی



 


بازدید!
**

دیوارها را می­ آرایند
در پرده­ های نقاشی اما
عقربه­ های ساعت
زنجیر شده­اند
و تیغ صورت تراشی
چون شمشیری
سیب سرخ را
شقه کرده است

«عباس»
دلتنگ مژگان بلند دخترکش

ساعتی پیش
با شیشه
رگ زده است

و «مصطفا»
برای محو کردن خون سیب
که با خون عباس درآمیخته
کف اتاق را،
«تی » می­کشد

آقای «اسکندری»
روانکاوترین خجول جهان
با عرق فروتنی
در هفت اندام
از شکار موشی زنده
باز می گردد

پزشک یار کوتاه قد
با ، فک «پرویز»
که پریشب

با مشت پزشک یار غول پیکر

درب و داغان شده است
ور می­رود

و رفیق مترجم
به جای ترجمه
با دفتر چهل برگی که هنوز
تمام اوراقش

سفید مانده
مگس­های سمج را
روی میز کتابخانه
ابدی می­کند

تسبیح­ های دانه ریز بلند
در انگشت­های ملتهب
می­چرخند
و دست­های مخملی گوشت آلود
محاسن گلاب زده را
تیمار می­کنند

آسایشگاه
با پوزخندی پنهان از لب
تا لحظه ­ی بزرگ تاریخی
نفس در سینه حبس می­کند

همه چیز
برای بازدید
آماده است!

 


حسین منزوی

 

 

 

با گرد باد
**

بادی از شمال غربی می­آید و
بوی شانه ­های تو را
دارد
دیوارهای سیمانی را
ویران می­کند
آن­گاه

با گردبادی از نام­هایت
می­چرخم
و چرخ
چرخ
چرخ زنان
با شوق و با غبار

و با امید و شب
می­ آمیزم
و در هوای تو
از خاک و خار
کنده می­شوم

نامت این بار
آبی­تر و زلال ترین نام
در بین نام­ های جهان است
این بار
ای یار!
نام تو، آسمان است


حسین منزوی

 

 

دیدار
**

بین من و تو
دیوار شیشه­ یی
خود را در باران

می­شوید
و تو چشمانت را
در غربت من
می­گریی
می­خندم
می­خندی
دلم می­گیرد
و کلمات
در هیاهوی هر دو سو
پرپر می­شوند
که می­تواند

خاک و باد را
در گرد باد
تجزیه کند؟
دستی که سنگ به بال­های بزرگ من
می­بندد

سنگ از بال­های «مسافر کوچک» تو
می­گشاید
«خبر خوش» را به من بسپار
پیش از آن که باد کینه توز کویری
تاراجش کند

از سقف­ ها و دیوارها دلتنگم
می­روی
و چون با بیابان تنها شدی
از گلوی من
فریادی چنان می­زنی
که طنینش

آسمان را
از هم
بشکافد
· «دیدار»­ی با برادرم «بهروز» در ...، او داند و من

 

حسین منزوی

 

 

چاووش

**

می­آیم و میدان­های مین
در زیر پایم

باغ گل
می­شوند
بگذار این رهزنان
در من،

تنها تیغم را ببینند
آن چه خونش می­پندارند
چشمه­ هایی است
که از جای قدم­هایم
با زمزمه ­های سرخ

سرباز کرده­اند
به شتاب می­آیم
چرا که عشق
فرمان درنگم
نداده است
مجال ایستادنم نیست

باید
پیش از دمیدن خورشید
رسیده باشم
و پیش از نیش زدن جوانه ­ها
گل کرده باشم
باید برسم
و به دست­هایی که برای چیدنم
دراز شده­اند
پاسخ دهم

 

حسین منزوی

 

اسم اعظم

**
سنتوری
زیر پا
می­گذارم
تا برای تو
از رف

پایین آرم
قدیمی­ترین ترانه­ای را که
گلوی انسانی
خوانده است
نخستین شاعر
نخستین آهش را
برای تو کشید
و انسانی غارنشین
نخستین گل را
به دیوار
با شرم گونه ­های تو

تصویر کرد
از عشق زاده شدی
در خویش قد کشیدی
با مرگ بالیدی
میان مثلث ایستاده­ای
در نقطه­ ی تلاقی خطوطی
که از زوایای حقیقت

به هم رسیده­اند
تو را چه بنامم؟
تا دریچه را
رو به باغی بگشاید
که صدای پرپر شدنش
به زمزمه­ های تو
در عصرهای دلتنگی
می­ماند
نامت، رازی است

که سنگ را به نسیم و
نسیم را به توفان
بدل می­کند
و آتش
در گلستان ابراهیم
می­افکند

مرا
زهره­ ی آن نیست
که نامت را
به زبان آرم
در تو می­نگرم و
می­میرم

 

 

حسین منزوی

 


تنها تو!
**

طعمی
به دهان خود،
بدهکار نیستم
به چیدن مانده­ام
نه
به چشیدن
فرسنگ­ها
دینی
به من ندارند
به رفتن زنده­ام
نه
به رسیدن
راهم ببر
بی پروای آن که
به سر در افتم
تیمارم کن
با بند بند انگشتان گره دارت
تیمارم کن
تنها
دست­های تو
که پیراهن دریده ­ی یوسف را
در آبروی زلیخا
کُر
داده­اند
سمت خواب نوازش را
می­دانند


حسین منزوی

 

 

 


بی­مرگی
**

ای عشق !
نمی­دانستی و
بالا پوشت
نشان خورده بود
بی اعتنا و مغرور
از کنار بوته ­های گز
گذشتی
بی آن که صدای کشاکش کمان­ها را
که تقدیر
از سرحوصله
زه می­کرد، بشنوی

تیرها،
هر سه، از یک سو می­آمد
نخستین
بر پاشنه ­ات
نشست
و به خاکت افکند
دیگری،
جهان را
به چشمت
تاریک کرد
و آخرین
پشت و پیراهنت را
به هم دوخت
و هنوز

روزگارت
تمام
سرنیامده بود
که دریافتی

مرگ،
مهربان­تر از آن بوده است
که جاودانگی­اش را
حتا با تو، قسمت کند

 

حسین منزوی

 

کارنامه­ ی سنگ ...
**
به سنگی
از سرِ بازی
سیبی
می­افکنی
طبیعت بی­جانی که
به جاذبه ، جواب می­دهد
و پیش از آن که
در حد فاصل دو تن
به خاک نشیند

چارچوب چشم انداز را
یک­دم
به دایره­ی چرخانش،
می­آراید،
زیباست
اما،
پیشانی خسته و
دندان شکسته
هیچ چشم اندازی را
زیبا نمی­کند
و هیچ دهانی را
آب نمی­اندازد

کارنامه­ ی سنگ
گاهی
به تمامی
خونین است

 

حسین منزوی

 

شعله می­کشم
**

ساده لوحان­اند
که فانوس آبی را
از نسیم
می­ترسانند
خون می­سوزانم و
شعله می­کشم
می­مانم!


حسین منزوی

 

 

کدام اهریمن
**

آبستن شعری است ، شب
تا دست­های جوان پیرزاد
از پهلوی دریده­ی رودابه
همراه اشک و خون
جنینی بی­جان

بیرون کشد
بی شک، خدایان
زیباترین فرزندان­شان را
در بسترهای گناه
می­سازند

اما،
این نطفه
در کدام ساعت بسته شد
که سقط سرنوشتش
رنج کندن چاه را
از روی دست­های نابرادر
بر می­دارد
و طلسم هفت خوان را
تا ابد، ناگشوده
می­گذارد

آیا
به جای سیمرغ
موی کدام اهریمن را
در آتش
افکنده بودیم؟

 

حسین منزوی

 

 

برداشت از : http://www.hosseinmonzavi.blogfa.com/cat-32.aspx